پندهایی از داستان اصحاب اخدود در قرآن
پندهایی از داستان اصحاب اخدود در قرآن موضوع: تفسیر قرآن تاریخ انتشار: 2015-11-08 | بازدید: 1155

پندهایی از داستان اصحاب اخدود در قرآن

 

داستان اصحاب اخدود یکی از داستان های ظلم و ستم است که در تاریخ دعوت به سوی توحید همواره تکرار شده، اما این قصه در عین وقت قصه رستگاری و فدارکاری در راه دین را نیز شامل می شود که با خون شهیدان نوشته شده و همچنین نوریست برای روشنی راه مؤمنان و لعنتی است بر کافران و ظالمان.

 

و همان طور که می دانیم تاریخ عاری از هر گونه عیب و نقص است که درباره ماهیت نبرد بین مؤمنان و کافران، ظالمان و واعظان، گمراهان و هدایت شدگان سخن می گوید و دروغ نمی گوید.

 

داستان اصحاب اخدود در قرآن کریم در سوره بروج آمده چنان که می فرماید: (قسم به آسمان که دارنده ی برجهاست. قسم به روز موعود. و قسم به شهادت دهنده و آنچه بدان شهادت دهند. که اصحاب اخدود به هلاکت رسیدند. آتشی افروخته از هیزمها. آنگاه که بر کنار آن آتش نشسته بودند. و بر آنچه بر سر مؤمنان می آوردند، شاهد بودند. هیچ عیبی در آنها نیافتند جز آنکه به خدای پیروزمند در خور ستایش، ایمان آورده بودند. آن خدایی که فرمانروایی آسمان ها و زمین از آن اوست، و بر هر چیزی ناظراست. هر آینه آنان که مردان مؤمن و زنان مؤمن را فریفتند و توبه نکردند، عذاب جهنم و عذاب آتش برای آنهاست. برای کسانی که ایمان آورده اند و کارهای شایسته کرده اند بهشت هایی است که در آن نهرها جاری است و آن کامیابی بزرگی است. در واقع انتقام پروردگار تو سخت است)[1].

 

اما در سنت رسول الله صلی الله علیه و سلم در حدیث قصه اخدود را اینگونه بیان می فرمایند: (در میان امت های گذشته پادشاهی بود که ساحری در خدمت داشت. هنگامی که ساحر احساس کرد به سن کهولت رسیده است به پادشاه گفت: من پیر شده ام و شما نوجوانی را نزد من بفرستید تا به او سحر بیاموزم. پادشاه هم نوجوانی را نزد او فرستاد تا به او آموزش دهد. سر راه این نوجوان­ که به نزد ساحر می رفت­ راهبی بود٬ هر بار که او نزد ساحر می رفت٬ پیش راهب مدتی می نشست و با اشتیاق به سخنان وی گوش می داد٬ ولی چون نزد ساحر می رفت بابت تأخیر او را تنبیه می کرد. این ماجرا را با راهب در میان گذاشت٬ او گفت: هرگاه به خاطر تأخیر از سوی ساحر بازخواست شدی­ به طور توریه­ بگو پیش خانواده ام بوده ام و چون خانواده تو را توبیخ نمودند بگو نزد ساحر بوده ام. به هر حال، آن جوان به همین منوال کارش را ادامه داد تا اینکه روزی حیوان بزرگی را دید که راه را بر مردم بسته است. نوجوان با خودش گفت: امروز می فهمم که ساحر بهتر است یا راهب؟ پس سنگی برداشت و گفت: پروردگارا! اگر کار راهب نزد تو از کار ساحر بهتر و پسندیده تر است این حیوان را از پای درآور تا مردم بتوانند از راه عبور کنند. سپس سنگ را به طرف حیوان پرتاب کرد و بر اثر اصابت سنگ حیوان کشته شد و راه بر مردم باز شد. جوان ماجرا را برای راهب بازگو کرد. راهب به او گفت: پسرم امروز تو از من بهتری و به جایگاه والایی دست یافته ای٬ بزودی تو مورد امتحان و ابتلا قرار می گیری و در آن هنگام سخنی از من به میان نیاور. کار نوجوان به جایی رسید که کور مادرزاد و بیماری­ لاعلاج­ پیس و سایر بیماری ها را برای مردم فقیر با دعا معالجه می کرد. یکی از ملازمان پادشاه که بینایی خود را از دست داده بود خبر نوجوان را شنید پس با هدایای فراوانی نزد او آمد و گفت: اگر مرا شفا دادی٬ این همه اموال به شما اهدا خواهد شد. نوجوان گفت: من هیچ کس را شفا نمی دهم و تنها الله متعال است که همگان را شفا می دهد. پس اگر به الله ایمان بیاوری من از بارگاه او شفای تو را می خواهم و او تو را شفا خواهد داد. آن مرد نابینا ایمان آورد و الله متعال او را شفا بخشید. او همچون روزهای گذشته نزد پادشاه رفت و در مجلس او نشست. پادشاه به او گفت: چه کسی بینایی ات را به تو بازگرداند؟ مرد گفت: پروردگارم! پادشاه گفت: آیا تو غیر از من پروردگاری داری؟ گفت: آری٬ پروردگار من و تو "الله" است. پادشاه دستور بازداشت و شکنجه او را صادر کرد تا اینکه سرانجام بر اثر شکنجه فراوان نام نوجوان را به میان آورد. بلافاصله نوجوان را نزد پادشاه آوردند. پادشاه گفت: ای پسر! به اندازه ای در سحر و جادو پیشرفت کرده ای که کورهای مادرزاد و بیماری پیس و بیماری های زیاد دیگری را شفا می دهی؟! نوجوان گفت: من هیچ کسی را شفا نمی دهم٬ بلکه فقط این الله متعال است که همگان را شفا می بخشد. پادشاه دستور زندانی و شکنجه کردن او را صادر کرد و آن قدر او را شکنجه کردند تا به نام راهب اعتراف کرد. راهب را دستگیر کرده و به نزد پادشاه آوردند. پادشاه به او گفت: از دین خود بازگرد. راهب سر باز زد. پادشاه دستور داد تا اره ای را بیاورند. اره را بر فرق سر راهب گذاشته و جسم او را دو نیم کردند٬ طوری که هر طرف بدنش به جانبی افتاد. ملازِم پادشاه را هم احضار کرده و به او گفتند: از دینت بازگرد. او نیز از قبول آن دستور سر باز زد. سپس او را هم با اره از فرق سر دو نصف کردند٬ طوری که هر کدام از طرف بدنش به سویی افتاد. پادشاه دستور داد که نوجوان را هم بیاورند. او را حاضر کردند. همان پیشنهاد بازگشت از دین را بر او نیز عرضه کردند و او هم از پذیرفتن آن امتناع ورزید. پادشاه او را به دست چند نفر از درباریان خود سپرد و به آنها توصیه کرد این نوجوان را به فلان کوه ببرید و او را از آن بالا برده و هنگامی که به بالای قله رسیدید به او پیشنهاد بدهید که از دین خود برگردد٬ اگر پذیرفت او را رها کنید و گر نه او را از همان بالا به پایین پرت کنید. هنگامی که نوجوان را به بالای کوه بردند٬ گفت: پروردگارا! مرا در مقابل اینان هر طور که خود می خواهی محافظت بفرما. وقتی او این دعا را خواند٬ کوه به لرزه درآمد و مأموران پادشاه از کوه پایین افتادند و نوجوان خود به تنهایی به سمت قصر پادشاه حرکت کرد. نوجوان نزد پادشاه رسید٬ پادشاه به او گفت: همراهان تو کجا هستند؟ پاسخ داد: الله مرا از آنان محافظت کرد. پادشاه بار دیگر آن نوجوان را به دست عده ای از درباریان خود سپرد و به آنها گفت: او را با یک قایق به وسط دریا ببرید٬ اگر از دین خود برنگشت او را در دریا بیندازید. هنگامی که او را به وسط دریا رسانیدند٬ دست به دعا برداشته و گفت: پروردگارا! مرا از شرّ اینان آن گونه که خود می خواهی محافظت فرما. ناگهان قایق واژگون شد و همه سرنشینان غرق شدند. نوجوان نزد پادشاه بازگشت. پادشاه از او پرسید: همراهان تو کجا هستند؟ نوجوان گفت: الله مرا در برابر آنان محافظت نمود. نوجوان به پادشاه گفت: تو نمی توانی مرا بکشی٬ مگر آنچه را که به تو می گویم انجام دهی! پادشاه گفت: چه چیزی را انجام دهم؟ نوجوان گفت: همه مردم را در یک دشت جمع کن و مرا به تنه درخت خرما ببند٬ سپس از تیردان خودم یک تیر بردار و آن را در کمان قرار ده و بگو: (بسم الله٬ رب الغلام) به نام الله، پروردگار این نوجوان. آنگاه تیر را به سمت من رها کن٬ اگر این کار را انجام دهی٬ می توانی مرا بکشی. پادشاه تمام مردم را در مکانی وسیع جمع کرد و نوجوان را بر تنه درخت خرما بست و از تیردان آن نوجوان تیری برداشت و آن را در کمان قرار داد و گفت: به نام الله٬ پروردگار این نوجوان و سپس تیر را به سمت او رها کرد. تیر به شقیقه اش اصابت کرد٬ دست را بر محل زخم گذاشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. مردم فریاد بر آوردند: (آمنا برب الغلام٬ آمنا برب الغلام٬ آمنا برب الغلام) به پروردگار نوجوان ایمان آوردیم٬ به پروردگار آن نوجوان ایمان آوردیم. به پادشاه گفته شد: نگرانی تو به واقعیت پیوست و مردم ایمان آوردند. در این هنگام پادشاه سخت بر آشفت و دستور داد تا گودال هایی حفر کنند و در آنها آتش بیفروزند. سپس دستور داد هر کس از دینش برنگشت او را در آن بیفکنید. دستور پادشاه به مرحله اجرا در آمد تا این که نوبت به زنی رسید که کودکی در بغل داشت. زن نخست اندکی عقب رفت٬ کودک او لب به سخن گشود و گفت: مادرجان! مقاوم باش دین تو بر حق است)[2].

 

این قصه شامل معانی بسیار بزرگ و پند و اندرزهای مفید است. که اگر در در آن تأمل کنیم درس های مهمی در موضوعات مختلف از جمله: تربیت، اعتماد به نفس به الله، تصحیح بسیاری از باورهای غلط و تجلیل حقایقی که بر ما و دیگران غایب اند خواهیم گرفت. که در این نوشتار به مهم ترین آنان اشاره خواهیم کرد.

 

پند و اندرزهایی از اصحاب اخدود:

1ـ اهمیت تربیت کردن فرزندان:

می دانیم که قهرمان این قصه نوجوانی است که رسول الله صلی الله علیه و سلم او را اینگونه توصیف می کند: نوجوانی که به الله رحمن ایمان آورده بود اما با ظالمان روبرو شد و با وجود این اصرار داشت تا دین حق را به همگی ابلاغ نماید تا جایی که جان خود را در این راه از دست داد اما مردم قومش به وسیله وی ایمان آوردند. بدین ترتیب اولین پند اینست که به تربیت فرزندانمان اهمیت دهیم به عبارت دیگر آنان را بر اساس ایمان صحیح تربیت کنیم.

 

2ـ برای هر سرکش و ظالمی جادوگریست، و جادوگر هر دوره مطابق آن زمان عمل می کند:

ساحران در واقع همان پوشش دهندگان فساد و تباهی هستند که از این طریق سود می برند زیرا همین ساحرانند که گرد پادشاهان سرکش می چرخند و او را تسبیح می کنند و افعال وی را خوب نشان می دهند و برای به رسیدن به منافع خود مانند منافق عمل می کنند. بدین ترتیب زندگی و نابودی آنان به حاکم سرکش بستگی دارد.

 

3ـ نفس و روح دعوت گران متعلق به الله متعال است:

همان طور که در قصه خواندیم نوجوان بیماری ها را با اذن پروردگار شفا می داد و اگر هم کسی طلب شفا از او می کرد وی در جواب می گفت: من شفا دهنده نیستم بلکه الله شفا دهنده است اما اگر تو به الله ایمان آوردی در مقابل من نیز از الله می خواهم تو را شفا دهد. و این دلیلی است بر این که نوجوان زندگی اش را معلق به الله می دانست.

 

4ـ داشتن اعتماد به نفس کامل به الله تعالی:

زمانی که حاکم ظالم دستور داد نوجوان را به قله کوهی ببرند و از آنجا او را پرتاب کنند نوجوان در آن هنگام اینگونه دعا کرد: پروردگارا مرا همان طور که می خواهی از دست آنان نجات ده که این نشان دهنده اعتماد به نفس کامل نوجوان به الله عزوجل و توکل تام بر اوست، زیرا هیچ اسبابی جز دعا وجود نداشت.

 

5ـ اصرار داشتن بر دعوت دیگران:

بدون شک الله سبحانه و تعالی نوجوان را دو بار از مرگ نجات داد اما او هر بار بعد از نجات با پای خویش به قصر حاکم برمی گشت تا حاکم را دوباره به سوی حق دعوت کند، در حالی که می توانست فرار کند اما وی هیچ ترس و وحشتی نداشت بلکه حتی راز قتلش را نیز به حاکم بازگو کرد. و بدین ترتیب جانش را تسلیم مرگ کرد تا حق را نشان دهد.

 

6ـ تصحیح مفهوم حقیقی پیروزی و خسارت:

خسارت حقیقی، مرگ دعوتگر و نابود کردن مؤمنان نیست بلکه خسارت واقعی مرتد شدن از دین و دوری از حق و تن دادن به باطل است. همان گونه که پیروزی حقیقی، سلامتی جسم و جمع کردن اموال نیست بلکه پیروزی حقیقی زندگی کردن با ایمان قوی و مردن بر اسلام و دعوت دیگران به حق است و لو اینکه باعث نابودی جسم گردد. همان طور که نوجوان در راه دین کشته شد اما قومش ایمان آوردند و حاکم مردم را نیز به آتش کشید اما آنان در راه حق مردند و بدین ترتیب بهشت را به دست آوردند و این است پیروزی حقیقی است.

 

7ـ ابتلا و امتحان حماسه ایست که پایانی ندارد:

قانون و سنت الله عزوجل در عموم خلق تغییر و تبدیلی ندارد. بدین ترتیب باید بندگان مورد امتحان قرار بگیرند تا از این طریق اهل ایمان از اهل کفار و راستگو از دروغگو مشخص شود. پس ما اولین امتی نیستیم که به خاطر حق و تجلیل کلمه الله مورد آزمایش و امتحان قرار می گیرد.

 

 

8ـ   دین کفر یکی است و ظلم برادر کفر است:

کافران و ظالمان کسانی اند که هرگز به عهد و پیمان خویش با مؤمنان عمل نمی کنند و هیچ مانعی نیز برای انجام جرایم ندارند و همواره با بدترین اشکال و بدرفتاری و شکنجه می کوشند تا مؤمنان را از دینشان مرتد سازند.

 

9ـ شعله ی ایمان هرگز فروکش نمی کند همان طور که خورشید برای همیشه در غروب نمی ماند:

بدون شک اگر ظالمان قومی مؤمن را از بین ببرند مطمئناٌ الله تعالی مؤمنان دیگر را جایگزین آن ها خواهد کرد.

 

 

[1]  {وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ [1] وَالْیَوْمِ الْمَوْعُودِ [2] وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ [3] قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ [4] النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ [5] إِذْ هُمْ عَلَیْهَا قُعُودٌ [6] وَهُمْ عَلَیٰ مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ [7] وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ [8] الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَاللَّهُ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ [9] إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِیقِ [10] إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۚ ذَٰلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ [11] إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ}. بروج:1-12

[2] ـ صحیح مسلم.

 

 

 

    منبع: islamtape

 

نصیحت و حکمت

قال عمرو بن قیس رحمه الله: «إیاکم والبطنة فإنها تقسی القلب».

و قال مالک بن دینار رحمه الله: «ما ینبغی للمؤمن أن تکون بطنه أکبر همه، وأن تکون شهوته هی الغالبة علیه» "جامع العلوم والحکم " (ص : 443).

عمرو بن قیس رحمه الله فرمود: «مراقب باشید و از شکم چرانی و پرخوری بپرهیزید، چرا که موجب قساوت قلب می شود».

مالک بن دینار رحمه الله «شایسته مسلمان نیست که شکمش بزرگترین هم و غمش باشد! هرچند که شهوت و اشتهای او بر وی غلبه کند».

 

نظر سنجی

شما به کدام بخش سایت بیشتر مراجعه میکنید؟









      

گالری تصاویر
  • قرآن

    قرآن

  • حدیث

    حدیث

  • دعا

    دعا

Close

برای دریافت مطالب جدید سایت لطفا ایمیل خود را وارد نمایید.