توبه ی دختری که نماز نمی خواند
توبه ی دختری که نماز نمی خواند موضوع: آداب و اخلاق تاریخ انتشار: 2016-02-27 | بازدید: 535

بسم الله الرحمن الرحیم

توبه ی دختری که نماز نمی خواند

تمام مردم بدون استثنا در زندگی شان به دنبال سعادت و خوشبختی هستند. اما فقط بعضی از آن ها راه درست رسیدن به آن را می یابند و برخی دیگر در این میان راه را گم می کنند و نمی توانند به سعادت برسند. پس باید کسی وجود داشته باشد تا راه رسیدن به خوشبختی را به ما نشان دهد.

 

 

به هرکسی که به دنبال سعادت است می گویم: سعادت حقیقی در اطاعت کردن از دستورات الهی نهفته است. الله تبارک و تعالی می فرماید: {هر کس چه زن و چه مرد اگر مؤمن باشد و کار شایسته انجام دهد، به او زندگی پاکیزه و خوشایندی می ‌بخشیم و پاداش آنان را بر طبق بهترین اعمالشان خواهیم داد}[1]. اما اگر کسی که در این دنیا زندگی می کند از طاعت الهی به دور باشد و از شهوت ها لذت ببرد در حقیقت او در بدختی و بیچارگی زندگی می کند، الله متعال می فرماید: {و هر کس از یاد من روی بگرداند زندگی تنگ و سختی خواهد داشت، و روز قیامت او را نابینا حشر خواهیم کرد}[2]. برای عبرت گرفتن از داستان کسانی که توبه می کنند در این جا داستان دختری را ذکر می کنیم که غرق در لذت های دنیایی بود و از عبادت الله سبحانه و تعالی و نماز روی گردانده بود اما با این وجود خواهرش او را نصیحت می کرد و به یاد الله جل وعلا می انداخت. سپس الله عزوجل او را به راه راست هدایت نمود راهی که به سعادت و خوشبختی ختم می شود و در آن آرامش و طمأنینه نهفته است.

 

بدون مقدمه شما را با صاحب داستان رها می کنم تا داستانش را تعریف کند؛ او می گوید:

چهره ی خواهرم شروع به رنگ پریدگی کرد، جسمش لاغر شد اما مثل همیشه قرآن کریم را تلاوت می کرد. وقتی به دنبالش می گشتم او را در جای نمازش می یافتم یا درحال رکوع بود یا سجده و یا اینکه دستانش را به سوی آسمان بلند کرده بود؛ شب و روزش را اینگونه می گذراند حتی در دل شب، نه خسته می شد و نه کوتاهی می کرد.

 

از خودش می گوید: همیشه به دنبال خواندن مجله های هنرمندان بودم، کتاب های رمان و داستان می خواندم، فیلم نگاه می کردم و همیشه جلو تلوزیون می نشستم تا جایی که زبانزد همه شده بودم و مرا با این صفات می شناختند. واجباتم را کامل انجام نمی دادم، در خواندن نماز کوتاهی کردم.

 

می گوید: روزی پس از اینکه سه ساعت پشت سرهم به تماشای تلوزیون مشغول بودم آن را خاموش کردم، در همین لحظه صدای اذان از مسجد کنار خانه ی مان بلند شد، به سوی رختخوابم می رفتم که خواهرم مرا از مُصَلایش صدا زد، گفتم: بله، نورا چه می خواهی؟

 

با لحن تندی به من گفت: تا نماز صبح را نخواندی نخوابی.

گفتم: اووووه، هنوز یک ساعت تا نماز مانده، آن اذانی که شنیدی اذان اول بود.

با لحن محبت آمیزی دوباره صدایم زد، او همیشه این گونه بود حتی قبل از اینکه دچار این بیماری خطرناک شود و در رختخوابش بیفتد...

گفت: هناء! بیا کنارم بنشین. من که هیچ وقت نمی توانستم خواسته اش را رد کنم به سویش رفتم؛ می توانستم راستی و پاکی اش را حس کنم.

به او گفتم: چه می خواهی؟ گفت: بنشین. گفتم: ببین نشستم، بگو چه می خواهی؟

با صدای شیرین و دلنشینش خواند: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم: {هر کسی مرگ را می چشد، و قطعا در روز قیامت مزد اعمال شما را، به کمال خواهند داد و هر کس را از آتش دور سازند و به بهشت داخل کنند به پیروزی دست یافته و این زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست}[3]، لحظه ای سکوت کرد سپس از من پرسید: آیا به مرگ ایمان نداری؟! گفتم: بله ولی الله، آمرزنده و مهربان است.

 

گفت: آیا ایمان نداری که تو به خاطر تمام اعمال کوچک و بزرگی که انجام داده ای محاسبه می شوی؟! گفتم: بله، ولی الله، آمرزنده و مهربان است و عمر هم طولانی است.

 

گفت: خواهرکم! آیا از مرگ ناگهانی ترسی نداری؟! مگر هِند از تو کوچکتر نبود که در حادثه ی تصادف وفات کرد و فلانی و فلانی...

 

خواهرم! مرگ، سن و اندازه نمی شناسد، همه می دانند که مرگ، سبب معینی ندارد و وقت معینی هم نمی شناسد؛ {پس ناگهان در حالی که بی خبرند به سراغشان می آید}[4].

جواب دادم: من از تاریکی می ترسم و تو الان من را از مرگ ترساندی، حالا چه گونه بخوابم؟! فکر می کردم تو می خواهی بگویی موافقی که همراه ما در تعطیلات به سفر بیایی.

 

با صدای گرفته ای که با شنیدنش قلبم به لرزه افتاد گفت: شاید امسال به سفر دوری بروم، به جای دیگری به مسافرت می روم! ای هناء! شاید.. ساکت شد سپس گفت: عمر به دست الله است.

 

با یکدیگر گریه کردیم، به فکر بیماری خطرناکش افتادم و اینکه دکترها به طور پنهانی به پدرم گفته بودند که این بیماری وقت زیادی برایش نگذاشته است؛ اما چه کسی خواهرم را باخبر کرده بود؟ یا شاید هم توقع چنین چیزی را داشت.

 

به من گفت: به چه چیزی فکر می کنی؟ آیا فکر می کنی من این چیزها را می گویم به خاطر اینکه مریضم! هرگز، شاید عمر من طولانی تر از انسان های سالم دیگر باشد، چه بسیار کسانی که سالم بودند و بدون هیچ بیماری ای مردند و چه بسیارند کسانی که مریض بودند اما سال های طولانی زندگی کردند؛ و تو! و تو تا چه زمانی زندگی خواهی کرد؟! شاید بیست سال دیگر، شاید بیشتر، اما بعد از آن چی؟! بین ما هیچ فرقی وجود ندارد، همه خواهیم رفت و این دنیا را به سوی بهشت و یا به سوی جهنم ترک یم کنیم، آیا کلام الله یکتا را نشنیده ای: {و هر کس را از آتش دور سازند و به بهشت داخل کنند به پیروزی دست یافته و این زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست}[5]، گفتم: خواب خوشی داشته باشی و به سرعت به راه افتادم و صدایش را می شنیدم که می گفت: الله هدایتت کند، نمازت را فراموش نکن..

 

ساعت هشت صبح، صدای در اتاقم را شنیدم، این وقت بیدار شدنم نبود! صدای گریه و صحبت کردن به گوشم رسید، پروردگارا! چه شده است؟! به من گفتند: حال نورا بد شده و پدرت او را به بیمارستان برده است؛ گفتم: انا لله و انا الیه راجعون، امسال سفری در کار نیست، باید امسال در خانه بنشینیم و انتظار طولانی ای بکشیم! ساعت یک ظهر تلفن خانه زنگ خورد، پدرم بود، گفت: الآن می توانید به ملاقاتش بیایید، سریع حرکت کنید. به سمت بیمارستان به راه افتادیم، مادرم در راه مدام برایش دعا می کرد، زیرا او دختر نیکوکار و مطیعی بود، هیچ وقت ندیده بودم وقتش را هدر بدهد. وارد بیمارستان شدیم، صحنه های عجیبی وجود داشت؛ یکی ناله سر می داد دیگری درد می کشید، یکی فریاد می زد و دیگری را نگو... آیا خواهرم از اهل دنیا بود یا از اهل آخرت؟!

 

ارزش سلامتی را هیچ کسی جز کسانی که آن را از دست داده اند نمی داند! از پله ها بالا رفتیم، در اتاق مراقبت های ویژه – آی سی یو – بود. پرستار گفت: پس از بیهوشی الآن حالش بهتر است.

 

فقط به یک نفر اجازه ی داخل شدن می دادند. مادرم وارد اتاقش شد، از پشت پنجره به آن ها نگاه می کردم؛ چشمانش را می دیدم، به مادرم که کنارش ایستاده بود نگاه می کرد. مادرم بیرون آمد، نتوانست جلو گریه اش را بگیرد. سپس به من اجاره دادند که وارد شوم و گفتند نباید زیاد در پیشش بمانم. رفتم داخل، گفتم: نورا! حالت چه طور است؟ دیشب حالت خوب بود، چه اتفاقی افتاد؟!

پس از اینکه دستم را فشرد گفت: الآن الحمدلله خوبم؛ گفتم: الحمدلله اما دستت سرد است!

کنار تختش نشستم، دستم را روی ساق پایش گذاشتم، دستم را کنار زد.. گفتم: ببخش اگر اذیت شدی..

گفت: نه هرگز، فقط به یاد کلام الله تعالی افتادم: {و ساق های پا در هم پیچیده شوند. آن روز روز راندنش به سوی پروردگار توست}[6]. گفت: هناء! باید برای من دعا کنی، شاید در چند روز آینده دیگر نباشم.

سفری بعید وزادی لن یبلغنی *** وقوتی ضعفت والموت یطلبنی

ولی بقایا ذنوب لست أعلمها *** الله یعلمها فی السر والعلن

ترجمه: سفر دور درازی در پیش دارم و توشه ام کفایتم را نمی کند؛ توانایی و قدرتم ضعیف شده و مرگ مرا فرا می خواند.

و برایم گناهانی باقی مانده اند که از آن ها خبر ندارم، الله از آن ها در پنهان و آشکار با خبر است.

پس از شنیدن حرف هایش اشکی از چشمم افتاد و شروع کردم به گریه. نمی دانستم در کجا هستم، به گریه کردن ادامه دادم تا جایی که پدرم بیشتر از اینکه نگران نورا باشد نگران من بود. چون عادت نکرده بودند که من گریه کنم و گوشه گیر شوم، با غروب خورشید آن روز غمگین، سکوت طولانی ای در خانه ی مان حکفرما بود. دختر خاله ام نزدم آمد سپس دختر عمه ام آمد.. همه چیز به طور سریع و پشت سرهم اتفاق افتاد، رفت و آمد در خانه ی مان زیاد شد، صداها درهم پیچیدند.. فقط یک چیز را فهمیدم: نورا وفات کرد، نورا وفات کرد! نمی توانستم تشخیص بدهم چه کسی آمده است و نمی دانستم چه می گویند، یا الله! من کجا هستم؟! چه اتفاقی دارد می افتد؟!

حتی نمی توانستم گریه کنم، بعد از آن به من خبر دادند که پدرم مرا نزد خواهرم برد تا با او وداع کنم و من او را بوسیدم، بعد از آن هیچ چیز را به یاد نمی آوردم مگر یک چیز: زمانی که به سویش نگاه کردم دیدم که بر بستر مرگ دراز کشیده، کلامش را به یاد آوردم که می خواند: {و ساق های پا در هم پیچیده شوند} این جا بود که حقیقیت را دانستم! دانستم که او ..{آن روز روز راندنش به سوی پروردگار توست}. آن شب به سمت مصلای تاریکش رفتم و در آنجا نشستم، نیمه ی دومم را به یاد آوردم، ما دو نفر دوقلو بودیم! به یادآوردم کسی را که با غم هایم شریک می شد، کسی که در سختی ها مرا همراهی می کرد، کسی را که برایم دعای خیر و هدایت می کرد، چه قدر گریه کردم زمانی که یادم افتاد برایم از مرگ، حساب و کتاب سخن می گفت.

پس از آن از کوتاهی کردن در نمازهایم خیلی پشیمان بودم، به خاطر روزهایی که از دستم رفته بود و وقتم را برای انجام گناهان سپری کرده بودم بسیار گریه کردم و افسوس خوردم؛ الله تعالی مرا هدایت نمود..

 

ما می توانیم از این داستان پند و اندرزهایی بگیریم که عبارتند از:

نصیحت کردن: شخص ممکن است در غفلت و فراموشی قرار بگیرد پس نیاز به کسی دارد که او را تذکر دهد، از مجازات الله تعالی او را بترساند. پس همیشه سعی کنیم نزدیکان و دوستانمان را برای انجام کارهای نیک و اطاعت از پروردگار راهنمایی کنیم.
یادآوری مرگ: همان طور که خواهرش به او گفت: آیا از مرگ ناگهانی نمی ترسی؟! آیا هند از تو کوچکتر نبود که در حادثه ای جانش را از دست داد؟ عمر کوچک و بزرگ نمی شناسد. دنیا چه ارزشی دارد زمانی که فانی است؟ زندگی حقیقی در آخرت خواهد بود هنگامی که از آتش جهنم نجات یابی و وارد بهشت شوی.
اهمیت نماز: نماز رکن دوم از ارکان اسلام بشمار می آید و پیوندی است بین بنده و پروردگارش. جدا کننده بین اهل ایمان از اهل کفر می باشد و اولین چیزی است که روز قیامت به خاطر آن محاسبه می شویم؛ پس بر هر مسلمانی واجب است بر آن پایبند باشد و سستی و سهل انگاری نکند. فریب صحت و سلامتی تان را نخورید بدانید: مرگ در کمین است و هر لحظه ممکن است به سراغتان بیاید پس بر طاعات پروردگارتان پایبند باشید.
الله تبارک و تعالی شخصی را که بر راه درست گام بردارد و بر آن استقامت ورزد در هنگام مرگ وی را ثابت قدم نگاه می دارد. همان طور که در این قصه نورا در زمان مرگ ثابت قدم بود.
مهربان و خوش اخلاق بودن: زیرا نرمی و مهربانی در هرچیزی یافت شود باعث آراستگی و زیبایی آن می گردد. زمانی که سخن با اسلوبی خوب و زیبا بیان شود بر نفس انسانی تأثیر بسزایی می گذارد و زودتر مورد قبول طرف مقابل قرار می گیرد.

از الله تعالی می خواهیم که ما را به راه راست هدایت و بر آن ثابت قدم نگاه دارد و به ما اسلوب زیبایی برای دعوت به سوی حق عطا نماید.

 

مترجم: ام احمد

http://ar.islamway.net

 

 

[1] {مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَیٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً ۖوَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ} نحل:97

[2] {وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَیٰ} طه:124

[3] {کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ۗوَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ۖفَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ ۗوَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ} آل عمران:185

[4] {فَیَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ} شعراء:202

[5] آل عمران:185 آیه ی آن ذکر شد.

[6] {وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ﴿٢٩﴾إِلَیٰ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ} قیامت:29-30

 

 

 

    منبع: نوار اسلام

 

نصیحت و حکمت
نظر سنجی

شما به کدام بخش سایت بیشتر مراجعه میکنید؟









      

گالری تصاویر
  • قرآن

    قرآن

  • حدیث

    حدیث

  • دعا

    دعا

Close

برای دریافت مطالب جدید سایت لطفا ایمیل خود را وارد نمایید.