تعریف اشاعره و عقاید آنها+
تعریف اشاعره و عقاید آنها+ موضوع: سلفیت تاریخ انتشار: 2016-03-13 | بازدید: 1141

تعریف اشاعره و عقاید آنها

تعریف : یکی از گروههای اسلامی است که به امام ابی الحسن اشعری – رحمه الله - منسوب است و اسلوب اهل کلام را در تثبیت عقیده و رد کردن بر مخالفین ، در پیش می گیرد.

موسس : امام ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری در بصره به سال 206 هجری چشم به جهان گشود و در بغداد سکونت ورزید و همانجا در سال 324 هجری وفات یافت.در کنار ابو علی جبایی شیخ معتزله که شوهر مادرش هم بود ، گذران زندگی می کرد و مذهب اعتزال را از او گرفت تا اینکه در آن به مهارت رسیده و یکی از بزرگان و رهبران آن گشت.

 

رویگردانی از مذهب اعتزال :

مورخان بر تحول در زندگی ابو الحسن اتفاق دارند که ایشان از مذهب معتزله تغییر عقیده داده و آن را رها نموده است . ابن عساکر و غیره بیان می نمایند که ابو الحسن اشعری – رحمه الله- به مدت پانزده روز از مردم کناره گیری کرده و به منظور تحقیق و مطالعه در خانه اش ماند ، بعد از آن به مسجد جامع وارد شده و به مردم خبر داده که از اعتقادات قبلی خود دست کشیده همانگونه که از لباسش بیرون می آید و سپس لباسش را در می آورد و کتابهای جدیدش را تقدیم مردم می نماید .

با وجود اینکه مورخان بر جداشدنش از مذهب اعتزال اتفاق نظر دارند اما در مورد سبب این بازگشت ، بینشان اختلاف است ، گفته شده است که سبب جدا شدن ایشان از اعتزال مشاهده ی ضعف هایی در برخی از جوانب این اعتقاد بوده است ، چرا که ایشان پیوسته از اساتیدش در مورد مسائل مشکل دار می پرسید ، یکی از مواردی که ذکر می کنند این است که روزی مردی بر ابو علی جبایی وارد شد و در حضور ابو الحسن اشعری پرسید که آیا می توان خداوند را عاقل نامید ؟ جبایی گفت : نه چون عقل از عقال گرفته شده است که عقال به معنی منع است و بکار بردن بردن واژه ی  منع در مورد خداوند صحیح نمی باشد ، لذا این نسبت درست نمی باشد ، ابو الحسن بر این جواب اعتراض کرد و گفت : اگر قیاست درست باشد ، باید اطلاق اسم حکیم بر خداوند هم نباید صحیح باشد چرا که حکیم از (( حکمة اللجام : دو طرف لگام )) مشتق شده است ، و شواهدی در این مورد از شعر ذکر نمود ، اینجا بود که ابو علی جبایی جوابی نداشت جز اینکه بگوید پس چرا شما صحیح نمی دانید که خداوند را عاقل بنامید اما حکیم نامیدن خداوند را خالی از اشکال می دانید ؟ ابو الحسن می گوید : بنده اذن شرعی را در بیان اسماء الله وارد می دانم و قیاس لغوی را در این زمینه نمی پذیرم ، به خداوند ،حکیم می گویم ، چون شرع اینگونه گفته است اما خداوند را عاقل نمی نامم ، به این علت که در شرع چنین نسبتی به خداوند داده نشده است و اگر در شریعت بیان می شد من هم اینکار را می کردم . 

 

یکی دیگر از اسبابی که به عنوان سبب بازگشت ایشان از مذهب اعتزال عنوان می کنند خوابی است که دیده است ، که پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم را به خواب می بیند . ابو الحسن تعریف می کند که یکی از شب ها در مورد عقائدم دچار شک شدم ، لذا بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و از خداوند خواستم که مرا به راه راست هدایت کند ، خوابیدم ، پیامبر صلی الله علیه  و سلم را به خواب دیدم ، در مورد برخی از مسائل به او شکایت بردم ، رسول الله صلی الله علیه و سلم فرمودند : پایبند به سنتم باش . ابو الحسن می گوید : بیدار شدم و مسائل کلامی را با آنچه که در قرآن و سنت آمده بود مخالف یافتم لذا قرآن و سنت را گرفته و بقیه را پشت سر انداختم . (( التبیین 38-39 ))این داستان را دکتر عبدالرحمن محمود ذکر می کند .

اگر این داستان صحت داشته باشد ، نصی در مورد علت رجوعش از مذهب اعتزال خواهد بود ، منتها این نکته را باید در نظر گرفت که از خلال مناظرات ابو الحسن با معتزلی ها کاملا مشهود است که ایشان در عین حالی که به نسبت برخی ازمسائل دیدگاههایی خاص را پیدا کرده بودند اما  همچنان برروش معتزلی ها باقی مانده بود که این رویا که دیدند منجر به پایان دادن به حیرت و سردرگمیش شده و به طور کلی از مذهب اعتزال خارج شدند.

محققین در مورد مذهبی که ابوالحسن رحمه الله بدان گرایش پیدا کرده است هم با هم اختلاف دارند ، برخی قائلند ایشان ابتدا به مذهب کلابیة و سپس به مذهب سلف گرایش پیدا کرده است ، همچنین گفته شده تا آخر بر مذهب کلابیة باقی مانده است .باید در نظر گرفت که ایشان دارای آرای مستقلی بوده اند که حد وسط بین معتزله و مثبتة می باشند که  همین آراء ، سرمنشا مذهب جدیدی به نام مذهب اشعری شد . 

 

افرادی که می گویند ایشان در ابتدا مذهب کلابیة را انتخاب نموده و سپس به مذهب عقیدتی سلف گرایش پیدا کرده است به مطلبی از کتابش (( الابانة)) که از آخرین کتبش می باشد ، استدلال می کنند که در آن گفته است : ایشان بر مذهب امام احمد بن حنبل رحمه الله هستند .

 

منتها وقتی مطالبی که ایشان در (( الابانة)) نوشته اند را با مذهب کلابیة مقایسه کنیم ، فرق چندانی بین ایندو نمی بینیم ، هر آنچه کلابیة بدان معتقدند اشعری هم بدان اعتقاد دارد مانند اثبات صفات خبری چون صورت و دست و ..برای خداوند ، و هر آنچه را که کلابیه آن را نفی می کنند ، اشعری هم آنها را منتفی می داند مانند نفی افعال اختیاری از خداوند ، به عنوان مثال می گویند که صفت اراده ،صفت ازلی و قدیمی به نسبت خداوند است و با فعل فاعلان تکرار نمی شود .

همچنین در کتابهای دیگرش – غیر از الابانة- می گوید که کلام، صفت ذاتی خداوند است و بر آن کسی که می گوید خداوند با قرآن تکلم نموده است انکار می کند .

اما انتسابش به مذهب امام احمد به مجرد انتساب قابل قبول نیست ، در حالی که می بینیم اقوال و نظریاتش کاملا با نظریات امام احمد مخالف است ، امام احمد – رحمه الله - هر گز افعال اختیاری مانند فرود آمدن و آمدن را از خداوند نفی ننموده است .

اما گفتارش در مورد قرار گرفتن خداوند بر تخت و علو بازهم عینا مانند مذهب کلابیة است و لذا گفتار کسانی که می گویند ایشان تا آخر عمر بر مذهب کلابیة باقی مانده است ، تقویت می شود .

 

این گوشه ای از زندگی فکری این شخص بود ودر این زمینه لازم است شخص مطالعه داشته و آنرا بررسی نماید و آنچه را که بدان معتقد است را مورد تعمق قرار دهد چرا که تحقیق و بررسی حق را جلا خواهد داد و نابودی و بطلان باطل را تسریع خواهد کرد . 

 

فرق بین اشاعره متقدم و متاخر :

محققین مذهب اشعری به درستی می دانند که متاخرین این مذهب در برخی از مسائل با متقدمین آن اختلافات جدی دارند و می توان گفت که متاخرین اشاعره در همه ی موارد از ابو الحسن اشعری – رحمه الله - پیروی نمی نمایند و در برخی از مسائل مهم با او اختلاف دارند ، بگونه ای که برخی می گویند : اگر به ابو الحسن خبر دهند که پیروان مذهب او چه می گویند  ،  ایشان خواهد گفت که من از آنچه که می گویند ، بیزارم.

 

برای توضیح این مطلب ، دو مثال را ذکر می کنم :

مثال اول : اعتقادشان در مورد انتساب صفات خبری به خداوند مانند : صورت و دست و چشم ، امام ابو الحسن – رحمه الله - در این مورد با نظر کلابیه موافق است به این صورت که این صفات را برای خداوند عزوجل ثابت می دانند و ابو الحسن در کتاب (( الابانة 51-58 )) و در نامه اش به مرزبانان 72-73 این نکته را به وضوح بیان نموده است ، در حالیکه متاخرین اشعری این صفات را تاویل می کنند . ایجی 3/145 در مورد صفت دست می گوید : صفت پنجم : دست : خداوند تبارک و تعالی می فرمایند : ((دست خدا بالای دستهای آنان است )) ((فرمود: «ای ابلیس، چه چیز تو را مانع شد که برای چیزی که به دستان خویش خلق کردم سجده آوری؟)) که شیخ این صفت را ثابت دانسته است و سلف هم قائل به این قولند و قاضی هم در برخی از کتبش آن را ترجیح داده است اما اکثریت می گویند صفت (( دست )) کنایه از قدرت است و((  بادستان خویش خلق کردم)) به این معناست که با قدرت کاملم آن را آفریدم .

 

مثال دوم : صفت علو و استواء ( قرار گرفتن بر روی تخت ) : اشعری رحمه الله صفت قرار گرفتن خداوند بر روی عرش را اثبات می کند همانگونه که در (( الابانة)) آمده است : اگر گفته شود که در مورد استواء نظرت چیست ؟ به او گفته می شود : می گوییم خداوند تبارک و تعالی بر روی عرشش قرار می گیرد ، آنگونه که شایسته ی ذات اقدس اوست ، همانگونه که خداوند می فرمایند : ((خداوند مهربانی (قرآن را فرو فرستاده) است که بر تخت سلطنت قرار گرفته است)) طه : 5 . در مقالات الاسلامیین 1/290 می گوید : آنچه را که اهل حدیث و سنت بدان قائلند ، اقرار به وجود خداوند و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش است .. و اینکه خداوند تبارک و تعالی بر روی تختش قرار گرفته است ، همانگونه پروردگار می فرمایند : ((خداوند مهربانی (قرآن را فرو فرستاده) است که بر تخت سلطنت قرار گرفته است)) طه : 5 . حتی ایشان اقوال کسانی که (( استواء )) را به تسلط تاویل می کند را رد می نماید ، در الابانة 1/108 می گوید : معتزله و جهمیه و حروریة معتقدند که معنای قول خداوند که فرموده اند : ((خداوند مهربانی (قرآن را فرو فرستاده) است که بر تخت سلطنت قرار گرفته است)) طه : 5 . این است که خداوند بر آنها تسلط و ملکیت پیدا کرده است و می گویند : که خداوند در هر مکانی وجود دارد و انکار می کنند که خدای عزوجل بر روی تختش قرار گرفته است و خلاصه اینکه استواء را به معنی قدرت تاویل می نمایند ، اگر واقعا اینگونه باشد دیگر فرقی بین عرش و آسمان هفتم نخواهد بود چرا که خداوند بر هر چیزی قدرت و تسلط دارد . این نظر امام ابوا لحسن اشعری بود اما متاخرین اشعری نظری دیگر دارند :

 

 ایجی در مواقف 3/150-151 می گوید : صفت سوم (( الاستواء )) که خداوند خودش را به این وصف توصیف نموده است آنجا که فرموده است : ((خداوند مهربانی (قرآن را فرو فرستاده) است که بر تخت سلطنت قرار گرفته است)) طه : 5 اصحاب اشعری در این مورد اختلاف کرده اند و اکثریت می گویند : منظور از استواء : استیلاء و تسلط پیدا کردن است که در این صورت استواء زیر صفت قدرت وارد می گردد ، شاعر می گوید :

 

عمرو بدون شمشیر و خونریزی بر عراق استواء کرد یعنی بر عراق مستولی شد . برخی هم گفته اند منظور از استواء در اینگونه آیات قصد است که به صفت اراده بر می گردد مانند گفتار خداوند تبارک و تعالی که فرموده اند (( ثم استوی الی السماء سپس به [آفرینش‌] آسمان پرداخت))  یعنی در حالی که دور بود قصد آن را کرد .

لذا این دو مثال آشکار می سازد که بین معتقدات ابو الحسن اشعری و متاخرین این مذهب ، اختلافات اساسی وجود دارد .

 

 

افکار و عقائد

از عقائد متاخرین اشعری که بدان وسیله شناخته می شوند و جزء اصول مذهبی آنها شده است می توان به موارد زیر اشاره کرد :

1-مقدم داشتن عقل بر نقل ، این روشی است که در برخی موارد قائل به تصور تعارض بین ادله ی عقلی و نقلی هستند که ضرورتا یکی را باید ترجیح داد ، اشاعره در مقابل این تعارض خیالی قانونی دارد که بر اساس آن عقل را ترجیح می دهد و آنرا به عنوان حکمی بر ادله ی شرعی قلمداد می نماید ، با این ادعا که عقل گواه تصدیق شرع است ، و اگر ما نقل را مقدم بداریم در راستی و درستی گواهی عقل خدشه وارد نمود ه ایم و این باعث می شود عمومات شرع دچار نقض و بطلان گردد

 

2- این مساله را که خداوند اموری را انجام می دهد که متعلق به مشیئت و قدرتش است را نفی می کنند : به عبارت دیگر صفات اختیاری که قائم به ذات پروردگار است را نفی می نمایند مانند استواء و فرود آمدن ، آمدن ، گفتار ، رضا ، خشم ، لذا این گروه گفتار و رضا و خشم خداوند را صفتی از صفات پروردگار نمی دانند و ادعا می کنند نسبت دادن این صفات به خداوند مستلزم قائل شدن به تغییر و تحول در خداوند است و تغییر کردن از صفات مخلوقات می باشد.

 

3- تنها هفت صفت را برای خداوند عزوجل ثابت می دانند و ما بقی صفات را تاویل یا تبدیل به غیرش می کنند ، صفاتی را که قائل به ثبوت آنها هستند حیات و علم و قدرت و اراده و سمع و بصر و کلام ذاتی هستند . اما بقیه ی صفات را تاویل می نمایند مثلا صفت رضا را به اراده ی عذاب نمودن و صفت رحمت را به قصد پاداش دادن تاویل می کنند استواء بر تخت را به تسلط بر آن تاویل می نمایند و اینچنین دیگر صفات را تغییر می دهند .

 

4- ایمان را در تصدیق قلبی خلاصه می کنند ، بنابر مذهبشان هر گاه شخص با قلب تصدیق نمود و اگرچه هم در طول عمرش یک بار هم شهادتین بر زبان جاری نکرده باشد و عمل صالحی انجام نداده باشد ، او مومنی است که در روز قیامت نجات می یابد . ایجی در المواقف بعد از اینکه معنای لغوی ایمان را ذکر می کند می گوید : ( اما تعریف شرعی ایمان ، همان تعریفی که بدان معتقدیم و اکثریت ائمه مانند قاضی و استاد هم بدان قائلند این می باشد : تصدیق پیامبر در آنچه آورده است ، مواردی تفصیلی به صورت مفصل و موارد اجمالی به صورت مجمل .

 

از علمای اشاعره

مذهب اشعری امامان برجسته ای دارد که پایه های این مذهب را تقویت کرده اند و اصولی را برای آن مشخص و مقدماتی را برایش بر شمرده اند ، اقدام به انتشار آراء این مذهب نموده و از آن در مقابل دشمنانش دفاع نموده اند . منتها این نکته را باید در نظر داشت که اکثریت آنها – با وجود علم زیادشان – به ضعف روش اهل کلام پی برده و در آخر عمر به مذهب سلف روی آورده و اذعان نموده اند  که سالمترین و علمی ترین و بهترین مذهب ، مذهب سلف می باشد  ، ما به حول و قوه ی الهی برخی از علمای مشهور اشاعره را معرفی نموده و کسانی از آنها که به مذهب سلف روی آورده اند را هم ذکر خواهیم کرد . از علمای آنها به اشخاص زیر می توان اشاره کرد :

1- ابوالحسن طبری ، حدودا در سال 380 هـ وفات یافته اند و ابو الحسن اشعری رحمه الله از شاگردان ایشان بوده است ، اسنوی از ابی عبدالله اسدی روایت می کند که در کتاب مناقب الشافعی می گوید : شیخ و استاد ما ابو الحسن بن مهدی – طبری- حافظ فقه و کلام و تفسیر و معانی و سرگذشت عرب ، انسان فصیح و صاحب نظر بوده و، در عصر خودش بی نظیر بوده است در علوم مختلف تالیفاتی داشته اند و مدت زمانی در بصره با ابو الحسن اشعری مصاحبت داشته است . (( طبقات الشافعیه تالیف اسنوی 2/398 ))

 

2- ابوبکر باقلانی ت 403 هـ ، امام ذهبی در السیر در مورد زندگینامه ی ایشان می گوید : (( مذهب ابوالحسن اشعری را یاری نمود و در مواردی با ایشان اختلاف داشت و فلسفه و تصوف را از یارانش یاد گرفت )). محققان ،ایشان را موسس دوم مذهب اشعری قلمداد می کنند که قواعد آن را بنا نهاد و مقدمات کلامی را برایش وضع کرد و بر علم و معرفت شاگردان اشعری افزود.

 

3- محمد بن حسن بن فورک : ت 406 هـ ، مذهب اشعری را از ابو الحسن باهلی که از شاگردان ابو الحسن اشعری بود آموخت و خودش یکی از علمای بزرگ اشعریه می باشد .

4- ابو المعالی امام الحرمین عبدالملک بن عبدالله جوینی که در سال 419 هـ متولد شد و نزد پدرش شاگردی کرد ، و یکی از دانشمندان شافعیه و اشعریه می باشد و از مجددین داخلی مذهب می باشد ، برخی از مسائل را در مذهب اشاعره مورد انتقاد قرار داده و آنها را رد نموده است و در علم کلام مهارت فراوانی داشته است ، اما در آخر عمر از آن برگشته است همانگونه افراد زیادی من جمله ابو الفتح طبری فقیه در مورد ایشان می گوید : بر ابو المعالی به هنگام بیماری وارد شدم ، گفت : گواه باشید من از هر چیزی که مخالف سنت بوده است بر گشته ام و بر آن اعتقادی می میرم که پیرزنان نیشابور بر آن می میرند .( سیر اعلام النبلاء 18/474 ) .

 

 در کتاب الغیاثی – که از آخرین کتبش می باشد – وصیت می کند که به مذهب سلف که مذهب حق است التزام داشته باشید ، و اشتیاق سلف را در انجام کارهای نیک و تلاش در این زمینه را به تصویر می کشاند و اینکه آنها خود را در معرض پیچیدگیها و سردرگمیها قرار نداده و در مسائل مبهم تعمق نمی کرده اند که همه ی این چیزها باعث می گردد شخص خود را ملزم به تبعیت از منهج و روش آنها بگرداند .

 

5- ابو حامد محمد بن محمد غزالی ت 505 هـ ، امام ذهبی می گوید : نهایت امر ایشان این بود که به احادیث نبوی صلی الله علیه و سلم و همنشینی با علما و مطالعه ی بخاری و مسلم روی آورده است و اگر عمرش کفاف می داد در فن حدیث از همه گوی سبقت را می ربود ( سیر اعلام النبلاء 19/323 -324 .

 

6- ابو الفتح محمد بن عبدالکریم بن احمد شهرستانی ت 548 هـ . که ایشان در پایان عمر از مذاهب اهل کلام خارج شد و به دین فطرت روی آورده است . در نهایة الاقدام ص 4 آمده است : (( به دین پیرزنان پایبند باشید چرا که آن بهترین روش و بهره مندی است )).

7- ابو عبدالله محمد بن عمر بن الحسین الرازی که به ابن خطیب ری معروف است در سال 606 هـ وفات یافت ، در لسان المیزان 4/427 آمده است : علیرغم اینکه در اصول از مهارت فوق العاده ای برخوردار بوده است می گوید : هر کس به دین پیرزنان پایبند باشد ، رستگار است ، ابن صلاح می گوید : قطب الطوعانی دو بار به من خبر داد که از فخر الدین رازی شنیده است که می گوید : ای کاش به علم کلام مشغول نمی شدم و گریه می کرد ، همچنین از ایشان روایت شده است که گفته است : راههای کلامی و مناهج فلسفی را آزموده ام اما بهتر و قانع کننده تر و صحیح تر از منهج قرآن نیافته ام .

تاملی در مذهب اشعریه

نکته ی عجیب این است که اشاعره اذعان دارند که مذهبشان در تاویل صفات باریتعالی ، مذهب جدیدی است و سلف صالح از صحابه و تابعین قائل به آن نبوده اند ، و آنها در این زمینه مقاله ی مشهوری دارند با عنوان (( مذهب سلف سالمتر و مذهب خلف علمی تر و استوارتر است )) ، یعنی مذهب تاویل صفات که متاخرین قائل بدان هستند علمی تر و محکمتر از مذهب سلفی می دانند که صفات را ثابت دانسته و چگونگی آن را به خداوند واگذار می کنند ، و با این گفتارشان سلف را دارای نقص علمی دانسته و عدم فهم درست را به آنها نسبت می دهند که تنها افرادی قائل به این نسبت می شوند که به جایگاه سلف رحمه الله  در علم و فهم پی نبرده باشند .

مناقشه ی اقوال و عقائد اشاعره که در آن با مذهب سلفیه به مخالفت برخاسته اند ، این امر را مشخص می کند که مذهب سلف از تناقض و تشتت کاملا بدور بوده و سراسر علم و حکمت و سلامت است .

بگذارید برخی از عقائد اشاعره را مورد موشکافی قرار داده تا به طور مفصل برتری علم سلف بر علم خلف را آشکار سازیم و اینکه منهج آنها به نسبت منهج افرادی که بعد از آنها آمده اند ، در رتبه ی بالاتری قرار دارد . با استعانت از حضرت حق می گوییم :

 

اما مقدم داشتن عقل بر نقل و قانونی که اشاعره در این زمینه گذاشته است در موردش می گوییم ، این مساله از اصل مشکل دارد ، اهل سنت به صورت قطعی می گویند : امکان ندارد که عقل صریح با نقل صحیح در تعارض باشد لذا این مساله از اساس باطل است ، ثانیا بیان می داریم که : عقل به صدق رسول الله صلی الله علیه و سلم و صحت نبوتش گواهی داده است ، وبنا بر این شهادت درست ، لازم است گفته هایش راتصدیق نموده و در آنچه که بدان امر نمود ه است از او پیروی نماییم ، لهذا وقتی رسول الله صلی الله علیه و سلم خبر می دهد که خداوند در آسمان است ، ما بایستی آن را تایید نماییم و مقدم داشتن عقل بر نقل در اینجا ایرادگیری بر گواهی عقل است که منجر به ابطال شهادت عقل در مورد گواهی دادن به صدق رسول الله صلی الله علیه و سلم شده و نقض دین خواهد بود .

اما اینکه امورات مربوط به قدرت و مشیئت خداوندی را نفی می کنند  ، بر این اساس استوار است که تغییر و تحول را در خداوند منتفی می دانند که این هم خود اصلی فاسد است ، و صحیح آن است که کمال قدرت خداوند را اثبات نماییم او هر کاری را که بخواهد انجام می دهد و دلائل از قرآن و حدیث و اجماع سلف بر این نکته دلالت دارد ، خداوند تبارک و تعالی می فرمایند : ((هر زمان، او در کاری است. )) و در جایی دیگر می فرمایند : ((شاید خدا پس از این، پیشامدی پدید آورد.)).

اما اینکه صفات خداوند را در هفت صفت منحصر کرده اند که عبارت است از : حیات و علم و قدرت و اراده و سمع و بصر و کلام نفسی ، و دیگر صفات باریتعالی را نفی می کنند ، این عقیده در نهایت غرابت و تناقض است ، از آنها می پرسیم که مثلا چرا شما صفت رحمت را تاویل می کنید اما صفت سمع را تاویل نمی نمایید ؟ اگر در جواب بگویند که صفت رحمت بر نرمی قلب دلالت می دهد و این شایسته ی خداوند نیست چون تشابه با مخلوقات را رقم می زند ، به آنها می گوییم : پس اثبات صفت سمع هم تشابه با مخلوقات را پیش می آورد ، و در صورتی که بگویند ما سمعی را برای خداوند ثابت می دانیم که شایسته ی ذات اقدس او باشد ، ما هم می گوییم : پس صفت رحمتی را برای باریتعالی ثابت کنید که شایسته ی درگاه حضرت حق باشد همانگونه که در مورد صفت سمع قائل به این نکته هستید .

اما گفتارشان که می گویند ایمان در شرع عبارت است از تصدیق قلبی ، این عقیده مخالف اجماع صحیح و قرآن و سنت است . امام شافعی می گوید : اجماع صحابه و تابعین و دیگران بر این است که ایمان قول و عمل و نیت است و هرکدام به تنهایی برای تحقق ایمان کفایت نمی کند )) ، لذا هر کدام از تصدیق قلبی و عمل صالح و نطق به شهادتین رکنی از ارکان ایمان است که جز به وسیله ی آنها ایمان تحقق نمی یابد . دلائل نقلی در تایید این اجماع نیز بسیار زیاد است .

http://articles.islamweb.net/media/index.php

 

 

 

    منبع: islamtape

 

نصیحت و حکمت

قال رسول الله صلی الله علیه وسلم: «أعجز الناس من عجز عن الدعاء و أبخل الناس من بخل بالسلام». "صحیح الجامع الصغیر" (‏1044).

رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمودند: «عاجزترین مردم کسی است که از دعا کردن عاجز باشد، و بخیل ترین مردم آنکسی است که در سلام کردن بخل بورزد».

نظر سنجی

شما به کدام بخش سایت بیشتر مراجعه میکنید؟









      

گالری تصاویر
  • قرآن

    قرآن

  • حدیث

    حدیث

  • دعا

    دعا

Close

برای دریافت مطالب جدید سایت لطفا ایمیل خود را وارد نمایید.