سلطان صلاح الدین ایوبی- بخش دوم
سلطان صلاح الدین ایوبی- بخش دوم موضوع: علماء و بزرگان اسلام تاریخ انتشار: 2013-06-24 | بازدید: 526

 

...... «سلطان رحمه الله به خداوند حسن ظن و امیدواری و بسیار اعتماد داشت و همیشه به دربار خداوند انابت و رجوع می‌کرد، در این مورد حکایتی از او بیاد دارم که اکنون آن را باز می‌گویم:
«فرنگیان در «بیت نوبه» با فاصله چند مرحله از قدس شریف خیمه زده بودند، سلطان رحمه الله در قدس بود و پیش قراولانی را فرستاده بود که تحرکات فرنگیان را زیر نظر بگیرند و به وی گزارش دهند، آنان خبر دادند که صلیبیان قصد محاصره و تصرف قدس را دارند، بیم و هراس همه جا را فرا گرفته بود، سلطان رحمه الله امرا و فرماندهان را به حضور طلبید و آنان را از خطری که مسلمانان را تهدید می‌کرد آگاه نمود و در باره ماندن در قدس از آنان مشورت خواست، همه با اصرار گرفتند که مصلحت نیست که سلطان در شهر بماند، زیرا این نوعی به مخاطره‌انداختن اسلام است، و همه اعلام آمادگی نمودند که حاضرند در شهر بمانند، و مشورت دادند که سلطان با جمعی از لشکر همانند موردی که در «عکه» پیش آمده بود، لشکر دشمن را تحت نظر داشته باشند و شهر را حفاظت نموده و از آن دفاع کنند، مجلس مشورت با موافقت بر این امر خاتمه یافت، اما سلطان بسیار اصرار داشت که خود آنجا بماند، زیرا می‌دانست که با عدم حضور او کسی برای ماندن آماده نخواهد شد، و چون فرماندهان به خانه‌هایشان برگشتند، شخصی از آنان خبر آورد که آنان فقط در صورتی خواهند ماند که برادر سلطان ملک عادل و یا یکی از فرزندان سلطان با آنان باشد و فرماندهاهی آنان را به عهده گیرد، سلطان از این سخن متوجه شد که آنان قصد ماندن ندارند و بدین جهت بسیار اندوهگین شد و سخت به فکر فرو رفت».
«آن شب تا نزدیکی صبح من در کنار سلطان رحمه الله ماندم، شب جمعه بود، در آن شب زمستانی و سرد من و سلطان رحمه الله تنها به ترتیب امور مشغول بودیم، ایشان به نوعی یبوست مبتلا بود، دلم برایش به رحم آمد و می‌ترسیدم که بیماری او بر او غلبه کند، از این رو به ایشان پیشنهاد کردم که اندکی استراحت کند، سلطان رحمه الله به من گفت شاید که خودت را خواب گرفته و سپس برخاست، من هم به طرف خانه‌ام راه افتادم، همین که به منزل رسیدم و خواستم اندکی بخوابم مؤذن أذان گفت و سپیده دمید، من غالباً نماز صبح را با سلطان رحمه الله می‌خواندم، نزد او برگشتم دیدم که وضو می‌گیرد، چون مرا دید گفت: لحظه‌ای هم خواب نرفتم گفتم: این را می‌دانستم، گفت: از کجا فهمیدی؟! گفتم: چون خودم هم نخوابیدم، برای خواب که وقتی باقی نماند، نماز خواندیم و سپس مشغول شدیم، من گفتم: راه حلی به ذهنم خطور کرد و گمان می‌کنم که إن شاءالله مفید واقع شود، گفت: چه راه حلی؟ گفتم: رجوع و توجه به طرف خداوند در حل این مشکل باید به خداوند امیدوار بود، گفت: چکار بکنیم؟ گفتم: امروز جمعه است سرورم صبح غسل کند و همانند عادت خویش در مسجدالاقصی جایی که حضرت پیامبر ص از آنجا به معراج برده شد نماز بخواند و مخفیانه مقداری مال صدقه کند و در میان اذان و اقامه دو رکعت نماز بخواند و در سجده برای حل این معضل دعا کند، در این باره حدیثی صحیح وجود دارد که دعا در این وقت پذیرفته می‌شود، و در دل اینگونه دعا پروردگار را اسباب مادی من از نصرت دین تو عاجز مانده است، جز توجه و چنگ‌زدن به ریسمان تو و امیدواربودن به فضل و رحمتت راهی دیگر باقی نمانده است. پروردگارا! تو برای من کافی هستی و تو بهترین وکیل و کارساز من هستی، خداوند با عظمت‌تر از این است که تو را ناامید بگرداند.
سلطان رحمه الله بر مشورت من عمل نمود، حسب عادت هنگام نماز من کنار ایشان ایستاده بودم، ایشان میان اذان و اقامه دو رکعت نماز خواند و در سجده دیدم که اشک‌هایش بر سجاده می‌چکید، البته نمی‌دانستم که چه می‌گوید، هنوز آفتاب غروب نکرده بود که پیامی از «عزالدین جردیک» که فرماندة شده اند و لشکریانشان امروز به صحرا رفتند و تا ظهر آنجا ماندند و سپس به خیمه‌های‌شان باز گشتند، و صبح شنبه پیامی دیگر با مضمونی مشابه رسید و هنوز ظهر نشده بود که جاسوسی خبر آورد که آنها دچار اختلاف و تفرقه شده اند، و چون سپیدة روز دوشنبه طلوع کرد مژده رسید که فرنگیان کوچ کرده و به رمله باز گشته اند»([25]).
 
مکارم اخلاق
سلطان رحمه الله در کنار زهد پرهیزکاری و پاکدلی اش به صفات حسنه و اخلاق پسندیده‌ای همچون عدل، عفو و بخشش، جود و سخا، بردباری، مروت، صبر، قاطعیت، پایمردی و استقامت و غیره منصف بود، قاضی ابن شداد می‌گوید:
«سلطان در روزهای دوشنبه و پنجشنبه در مجلسی که فقهاء، علما و قضات حضور می‌یافتند و برای دادبخشی و دادرسی به دادخواهی و شکایات مردم می‌نشستند، در آن دو روز در به روی همه گشوده بود و همه مردم اعم از کوچک و بزرگ پیرزنان فرتوت و پیرمردان سالخورده، امکان حضور و دادخواهی داشتند، علاوه بر این که هیچگاه در به روی مظلومان و ستمدیدگان بسته بندو و هر لحظه که مراجعه می‌کردند به آنان رسیدگی می‌شد، اما سلطان به دادرسی در این دو روز چنان پایبند بود که نه در حضر آن را ترک می‌نمود و نه در سفر، و هرگز ستمدیده، شاکی، مدعی و طالب حقی را از خود نراند، و با این وجود همیشه در ذکر و تلاوت قرآن مشغول بود و بر آن مواظبت می‌کرد، هرگاه شخصی به او شکایت می‌کرد با او می‌ایستاد به در دل و حکایت ستمی که بر او روا داشته شده گوش فرا می‌داد و به آن رسیدگی می‌نمود، من خود شاهد بودم که روزی مردی از اهل دمشق به نام «ابن زهیر» از «تقی الدین» برادرزاده سلطان نزد وی شکایت نمود، با این که «تقی الدین» نزد سلطان بسیار محبوب بود و منزلتی ویژه داشت، سلطان او را به دادگاه احضار نمود، و در برابر حق به مقام و منزلت او هیچ اعتنایی نکرد»([26]).
سلطان رحمه الله بردباری و حلم عجیبی داشت، تاریخ‌نگاران از نیروی تحمل و برداشت و شدت بردباری و صبر سلطان بر ناملایمات و احسان به کسانی که به وی بد کرده اند حکایاتی نقل نموده اند که اگر از مردم عادی نیز حکایت می‌شد جای بسی‌تعجب و شگفتی بود، چه رسد به پادشاهی مقتدر و سلطانی قدرتمند!! روزی سلطان رحمه الله آب آشامیدنی طلب نمود، اما در آوردن آب تأخیر کردند، دوباره خواسته اش را تکرار نمود و حتی تا 5 مرتبه آب طلب نمود، اما بازهم از آب خبری نبود، آخرالامر سلطان رحمه الله گفت: برادران من دارم از تشنگی می‌میرم، آنگاه آب آوردند و سلطان نوشید و هیچ کسی را هم ملامت ننمود، یک مرتبه پس از بیماریی طولانی به حمام رفت تا استحمام کند، اما آب حمام بسیار داغ بود، آب سرد طلب نمود، خادم آب آورد و ظرف بزرگی پر از آب و در دست خادم بود بر سر سلطان افتاد و تنها با لطف خداوند بود که از مرگ نجات یافت، اما سلطان بیش از این چیزی نگفت که هرگاه قصد کشتن مرا داشتید مرا هم خبر کنید! خادم از ایشان معذرت خواست و سلطان رحمه الله نیز دیگر حرفی نزد، قاضی «ابن شداد» دربارة گذشت سلطان از امراء و سعه ‌صدر و بردباری وی حکایات زیادی نقل کرده است»([27]).
قاضی «بهاءالدین» در باره عفو و حلم سلطان و گذشت از سربازان و همراهانش داستان‌های متعددی ثبت کرده است([28]).
بخشش و سخاوت سلطان رحمه الله به قدری بود که آنگونه که ابن شداد می‌گوید، بسا چندین ایالت و اقلیم را یکجا بخشش می‌کرد، پس از فتح «آمُد» «ابن قره ارسلان» از سلطان رحمه الله خواست که «آمُد» را به او ببخشد، و سلطان نیز چنین کرد، من خود دیدم که در قدس شریف دسته‌هایی نزد وی گرد آمده بودند، سلطان رحمه الله قصد داشت به سوی دمشق حرکت کند، در آن هنگام در خزانه چیزی وجود نداشت که به آن دسته‌ها بدهد، من در این باره با ایشان صحبت کردم، ایشان برخی از وسایل بیت المال را فروختند و قیمتش را بر آنان تقسیم نمود و حتی یک درهم نیز از آن باقی نماند، مسؤلان بیت المال و خزانه‌داران چیزهایی را برای حالات اضطراری و مصایب و مشکلات غیر مترقبه پنهان می‌کردند، زیرا می‌دانستند که اگر سلطان آنها را ببیند حتماً آنها را خرج می‌کند، روزی از وی شنیدم که در میان سخنانش چنین گفت: شاید میان مردم افرادی باشند که طلا و خاک در نظرشان یکسان باشد، گمان می‌کنم منظورش از این سخن خود وی بود([29]).
ابن شداد در جایی دیگر می‌گوید:
«سلطان رحمه الله بسیار مروت و حیا داشت، بخشنده و سخاوتمند و با میهمانان گشاده‌رو بود، اگر کسی نزدش می‌آمد، گرچه کافر هم می‌بود به او احترام و اکرام می‌کرد، من دیدم که شاه «صیدا» در «الناصره» نزد سلطان آمد و ایشان وی را احترام و اکرام کرد، و با وی غذا خورد و با این حال بسیاری از محاسن و ویژگی‌های اسلام را برایش برشمرد و او را به اسلام دعوت داد».
سلطان رحمه الله روح بلند و بخشنده‌ای داشت و نرم‌دل و مهربان بود، با مظلومان و ستمدیدگان غمخواری و همدردی می‌کرد و برای رفع مشکلات‌شان می‌کوشید، حکایتی که ابن شداد نقل نموده گویای این مطلب و مؤید آن است او می‌گوید:
«روزی من در مصاف با فرنگیان همرکاب سلطان بودم، یکی از پیشتازان سپاه‌زنی رنگ‌پریده و بیمناک را نزد سلطان آورد که بسیار می‌گریست و دست‌های گره خورده خود را بر سینه می‌کوفت، پیشتاز لشکر گفت: این زن از نزد فرنگیان به سوی ما آمد و درخواست نمود که او را نزد شما بیاوریم و اکنون او را آورده ایم، سلطان رحمه الله به مترجمش گفت: از او بپرسد که چه کاری دارد؟ زن گفت: دیشب راهزنان به خیمه‌ام حمله کردند و دختر بچه‌ام را دزدیند، دیشب را تا صبح به گریه و زاری پرداخته‌ام، شاهان فرنگ به من گفتند: سلطان بسیار رحم‌دل و مهربان است تو را نزد او می‌فرستیم، نزد سلطان برو و دختر بچه‌ات را از او طلب کن، بدینگونه مرا نزد شما فرستادند و من از شما می‌خواهم که دختر بچه‌ام را به من بازگردانید، دل سلطان به حال آن زن سوخت و اشک از چشمانش سرازیر شد و مروتش به جوش آمد، مأموری به بازار فرستاد تا از دخترک پرس و جو کند و هرکسی او را خریده باشد قیمت دخترک را به او باز دهد و دخترک را بیاورد، دیری نگذشت که مأمور در حالی که دخترک را بر شانه‌هایش نشانده بود آمد، همین که چشم زن به دخترک افتاد خود را بر زمین انداخت و چهره اش را به خاک مالید و مردم نیز از ستمی که به او روا داشته شده بود، می‌گریستند، زن نگاهش را به آسمان بلند کرده بود، نمی‌دانیم که چه می‌گفت: سپس دخترکش را به او سپردند و او را به لشکرگاه فرنگیان رسانیدند»([30]).
ابن شداد می‌گوید:
«هرگاه یتیمی نزد سلطان آورده می‌شد بر او ترحم می‌نمود، و از وی دلجویی می‌کرد و به او بخششی می‌داد و مصیبت و اندوهیش را سبک می‌کرد، و اگر یتیم سرپرستی قابل اعتماد داشت او را به سرپرستش می‌سپرد تا او را سرپرستی و کفالت کند و در تربیتش بکوشد، و هرگاه پیرمردی سالخورده را می‌دید بر او ترحم می‌نمود و به او عطایی می‌داد و مورد لطف و احسانش قرار می‌داد»([31]).
 
مردانگی و سوارکاری
آنچه قاضی بهاءالدین از سلطان رحمه الله نقل می‌کند از صبر و استقامت وی در برابر سختی‌ها و مشکلات حکایت دارد، او می‌گوید:
«در «عکه» بسیار بیمار بود و بدنش از کمر گرفته تا زانو یکدست و به گونه‌ای دانه و آبله شده بود که نمی‌توانست راست بنشیند و در خیمه به یک پهلو تکیه زده بود، و بدین جهت نمی‌گذاشت که سفره غذا را جلویش پهن کنند و دستور می‌داد که آن را میان مردم تقسیم کنند، اما با این وصف بازهم در جنگ بود و نزدیک دشمن خیمه زده بود و خود دسته‌های میمنه و میسره و میانی سپاه را برای جنگ ترتیب می‌داد و از سپیدة صبح تا غروب بر پشت اسب سوار می‌شد و میان صفها می‌گشت و بر شدت درد و سوزش آبله‌ها استقامت و صبر می‌نمود و من از او بسیار شگفت‌زده بودم و چون اظهار تعجب می‌کردم، می‌گفت: هرگاه بر اسب سوار می‌شوم دیگر درد احساس نمی‌کنم تا این که دوباره از اسب پایین بیایم، و این عنایتی است از جانب پروردگار»([32]).
در معرکه‌ای دیگر با وجود بیماری تا غروب آفتاب بر دشمن تاخت و چون شب شد برای او خیمه‌ای برپا شد، قاضی ابن شداد می‌گوید:
«آن شب باهم بودیم، من و پزشک سلطان به تیمارداری و پرستاری وی پرداختم و او را سرگرم می‌کردیم، سلطان اندکی به خواب می‌رفت و دوباره از خواب می‌پرید، تا این که صبح دمید و بوق نواخته شد، سلطان و در پی ایشان تمامی لشکر بر اسب‌ها سوار شدند و به مصاف دشمن رفتند، دشمن به خیمه‌های خود در کناره غربی نهر عقب‌نشینی کرد، مسلمانان آنان را به تنگنای سختی گرفتار کردند و سلطان رحمه الله در آن روز تمامی فرزندانش را که حضور داشتند به خط مقدم فرستاد، و تمامی کسانی را که نزدش بودند می‌فرستاد تا این که کسی جز من و پزشک باقی نماند، سلطان رحمه الله با بیماری خود و تمامی لشکر تا غروب در برابر دشمن ایستادگی کردند و شب نیز به آنها دستور داد در حالت آمده‌باش شب بگذرانند و ما نیز به جای دیشبی خود بازگشتیم»([33]).
سلطان رحمه الله رادمردی شجاع بود که در شجاعت و دلیری و شهامت ضرب المثل و زبانزد خاص و عام بود، قاضی ابن شداد در این باره می‌گوید:
«سلطان رحمه الله حتماً روزی یک یا دو بار نزدیکی اردوگاه دشمن گشت می‌زد و هرگاه جنگ شدت می‌یافت میان صفها می‌گشت و از میمنه تا میسره می‌رفت و دسته‌های سپاهیان را ترتیب می‌داد، و به آنها دستور پیشروی می‌داد و آنان را در مواضع حساس و استراتژیک مستقر می‌ساخت و خود به دشمن نزدیک می‌شد و با آنان سخن می‌گفت، روزی به وی گفتم که شما در هر موقعیتی به استماع احادیث پرداخته اید، مگر هنگام جنگ، و اگر سرورم اینجا نیز چنین اجازه‌ای بدهند بسیار خوب است سلطان رحمه الله اجازه دادند و کتاب حدیثی آورده شد و دو جزء از آن هنگام جنگ و میان صف‌ها قراءت و استماع گردید و ما بر پشت اسبها سوار بودیم، اندکی می‌رفتیم و لحظه‌ای می‌ایستادیم([34]). و «هیچگاه ندیده‌ام که سلطان رحمه الله از کثرت نیروهای دشمنان هراسی به دل راه دهد([35]) «و در بسیاری از جنگ‌ها با دشمنی که آمارش بالغ بر 500 یا 600 هزار نفر بوده به جنگ پرداخته و خداوند او را بر آنان پیروز گردانیده، و توانسته است که بسیاری از آن را هلاک کند و بسیاری دیگر را به اسارت بگیرد».
«در شبی 70 و اندکی کشتی از دشمن در بندر عکه لنگر انداخت و من آنها را از عصر تا مغرب شمردم، و این امر از قوت نفس سلطان چیزی نکاست، بلکه باری مبارزه و مقابله با آن مصمم‌تر گردید»([36]).
«مسلمانان در جنگ شدید و سرنوشت‌ساز «عکه» شکست خوردند و پرچم‌ها به زمین افتاد، اما سلطان با افرادی اندک استوار ماندند و آخر کار به تپه‌ای پناه بردند، و سربازانی را که متفرق شده بودند جمع نموده و آنان را توبیخ و سرزنش نمود و برای حمله‌ای مجدد آماده ساخت، و سرانجام مسلمانان پیروز گشتند و 7000 نفر از دشمن را به هلاکت رسانید و سلطان رحمه الله با وجود سپاه انبوه و مجهز دشمن تا آخر در برابر آنان استقامت نمود»([37]).
قاضی ابن شداد از سلطان رحمه الله گفتاری نقل می‌کند که بر علو همت و اراده قوی و عزم آهنین و غیرت دینی سلطان دلالت دارد، او می‌گوید: روزی سلطان به من گفت: نمی‌خواهی که آرزوی قلبی‌ام را برایت بیان کنم؟ هرگاه خداوند فتح باقیمانده ساحل را برایم میسر کند، قصد دارم که شهرها را تقسیم نموده و توصیه‌های لازم را بکنم و خداحافظی کنم و بر پشت دریا سوار شوم و برای جهاد به جزیره‌ها و سرزمین‌ها دور دست بروم تا این که کافری بر روی زمین باقی نماند یا این که در این راه بمیرم»([38]).
 
علم و فضل سلطان
سلطان رحمه الله عالم، فاضل و نسب‌شناس بود، قاضی ابن شداد می‌گوید:
«سلطان رحمه الله حافظ نسب‌ها و وقایع عرب‌ها بود، و علاوه بر این که به تاریخ و احوال آنان آگاهی داشت نسب‌های اسب‌های‌شان را نیز می‌شناخت، به عجائب، نوادر و شگفتی‌های دنیا علم داشت، از وی مطالبی استفاده می‌کردند که از دیگران ممکن نبود»([39]).
«برخی از تاریخ‌نگاران نوشته اند که ایشان کتاب «حماسه» ابی تمام را کاملاً از برداشت»([40]) «این پول» از اوایل زندگی سلطان چنین می‌گوید:
«طبعاً به علوم دینی متمایل بود، از علمای معاصر خود حدیث می‌شنید و در بارة دلایل و راویان تحقیق می‌نمود و در مسایل فقه و تفسیر بحث می‌کرد، و علاوه بر این می‌کوشید که مذهب اهل سنت و جماعت را به حجت‌های قاطع و دلایل قومی و ثابت مؤید کند»([41]).
 
فروپاشی سلطنت فاطمیان و
افتخاری دیگر برای سلطان
سیطره سلطان صلاح الدین بر مصر نقطة انقراض و فروپاشی دولت عبیدیان([42]) که به فاطمیان شهرت داشتند بود، دولتی که دو قرن و 68 سال بر مملکت اسلامی حکومت کرد و بر فرهنگ، اخلاق و تمدن بخش عظیمی از جهان اسلام تأثیر شگرفی بجا گذاشت، دوران آنان از عقاید و احکام عجیب غریب و قوانین مضحک مملو بود که برخی از آن را از کتاب «انحطاط والآثار» مقریزی نقل می‌کنیم:
«در باره میراث دستور دادند که به «ذوی الارحام» رد شود و اعلام کردند که اگر متوفی دختری از خود به جا گذارد با وجود دختر به برادر، خواهر، عمو، جد، برادرزاده و عموزاده میت هیچ سهمیه‌ای از میراث ندارند، و در صورت وجود فرزند پسر و یا دختر تنها شوهر، همسر، پدر و مادر و جده کسی دیگر میراث نمی‌برد، و با وجود مادر تنها به افرادی میراث می‌رسد که در صورت وجود فرزند به آنان میراث می‌رسید».
خروج از این قانون را عداوتی با حضرت فاطمه رضی الله عنهما می‌پنداشتند «روزه و عید رمضان به حساب آنان بستگی داشت و طلب هلال از مصر کلاً برچیده شد».
«در سال 372 عزیز بن المعز خواندن نماز تراویج را در مصر ممنوع کرد».
«در سال 381 مردی را تنها به این جرم که نزد او کتاب «الموطأ» مالک بن أنس t یافته شده بود، شلاق زدند و او را در شهر تشهیر کردند»([43]).
«و در سال 393 هـ 13 نفر را به این جرم که صلاة الضحی خوانده اند دستگیر و آنان را بر شتر سوار کرده و در شهر تشهیر کردند و سه روز آنها را حبس کردند».
«و در سال 395 بخش‌نامه‌ای دیگر بر مردم قرائت شد که خوردن ملوخیا را که یکی از غذاهای سنتی مصریان بود، فقط به این دلیل ممنوع کرد که معاویه بن ابی سفیان رضی الله عنهما  به آن علاقه داشت و سبزی معروف جرجیر (ترتیزک) را نیز ممنوع قرار دادند، زیرا حضرت عایشه رضی الله عنهما به آن علاقه داشت».
«در ماه صفر همین سال بر تمامی مساجد و داخل و خارج و تمامی دیوارهای جامع العتیق مصر و بر درهای مغازه‌ها و سنگ‌ها و قبرستان و صحرا برای اسلاف دشنام و نفرین نوشته شد و با رنگ‌های مختلف آنها را رنگ‌آمیزی نموده و با طلا نقش کردند»([44]).
«شرابخواری، غنا و موسیقی و نوشیدن آبجو عام گشت، مردم به لهو و لعب و خوش‌گذرانی روی آوردند، در این دوران مردم از بیماری‌ها و بلاهای زیادی رنج می‌بردند، مردم به کاخ سلطنتی هجوم برده و فریاد برآوردند «الجوع الجوع» (گرسنگی رنج می‌بردند گرسنگی) ای امیرالمؤمنین پدر و جد تو با ما چنین نکرده بودند، تو نیز از خدا بترس و برای ما چاره بیاندیش»([45]).
«در سال 424 هـ ولیعهد که در آن هنگام هفت سال بیش نداشت سوار بر مرکبی از خیابان‌های آذین شد، مصر عبور کرد و مردم در برابرش تعظیم نموده و زمین را می‌بوسیدند و آن زمان برایش از مردم بیعت خلافت گرفتند»([46]).
حکومت سلطان صلاح الدین ایوبی پایان این دوران عجیب و مضحک و فاتحة عهد جدیدی بود، آثار و نشانه‌های مذهب عبیدیان کم کم از مصر رخت برمی‌بست، سنت شکوفا شد و همه جا را فرا گرفت، مدارسی تأسیس شد و علمای اهل سنت در آنها به تدریس علوم شریعت اسلامی پرداختند، رسوبات دوران عبیدیان کم کم محو و ناپدید گشت، در وطن و مرکز خود غریب مطرود و آواره شده بود.
در عصر عبیدیان، اسلام به آزمایشی بزرگ و محنتی عظیم گرفتار بود، به محارم و شعایر الهی هتک حرمت کردند و شریعت اسلامی را بازیچة خود ساختند و به سنت و عقاید اسلام توهین کردند، علمای اهل سنت مقهور و مستضعف و ذلیل بودند، نه حرمت و ارزشی داشتند و نه شوکت و سلطانی، اما گردنکشان، او باشها و فرومایگان کاملاً آزاد و بی‌مهار بودند، زمین را به فساد کشیده و شر آنان همه جا را فرا گرفته بود و معضل بزرگی ایجاد کرده بودند.
علامه مقدسی در کتاب خود «الروضتین فی اخبار الدوتین» در باره آن دوران چنین می‌گوید:
«از ابتدای حکومت آنان از ذی الحجه 299 هـ تا سال 567 هـ این بلا و مصیبت بر عالم اسلام باقی ماند، در دوران حکومت آنان دشمنان اهل سنت زیاد شدند، بر مردم تسلط یافتند و بر آنها مالیات‌های سنگینی وضع کردند و دیگران نیز به آنها اقتدا نمودند، عقاید صحرانشینان و مرزنشینانی که در مرزهای شام سکونت داشتند همچون «نصرانیه» و «درزیه» و «حشیشیه» را که افرادی جاهل و ساده‌لوح بودند فاسد کردند و آنها را به خود انداختند، فرنگیان نیز در این دوران توانستند که اکثر شهرهای شام و جزیره را اشغال کنند تا این که خداوند با ظهور خاندان اتابکی که سلطان صلاح الدین را به میدان فرستادند بر مسلمانان منت نهاد، آنها سرزمین‌های اسلامی را بازپس گرفتند و شر این دولت را از سر مردم کم کردند»([47]).
طبیعی بود که اهل سنت و مؤمنان راستین از این انقلاب سیاسی که انقلابی دینی و اخلاقی در پی داشت، خوشحال شوند، علامه مقدسی که 29 سال قبل از این انقلاب به دنیا آمده و آثار و تبعات آن را مشاهده نموده است، خوشحالی و شادمانی خود را چنین بیان می‌کند:
«آن دولت منقرض شد و با انقراض آن ذلت اسلام نیز در مصر پایان یافت»([48]).
علامه حافظ ابن قیم رحمه الله در کتاب خود «الصواعق المرسلة علی الجهمیة والمعطلة» انتشار و عواقب دعوت باطنیان و سپس از انقراض دولت با دست‌های توانمند نورالدین و صلاح الدین با نیرو و نشاط سخن می‌گوید:
«دعوت آنان در مشرق به خاموشی گرایید و به تدریج در مغرب ظهور کرد و باطنیان قدرت یافتند، و بر بسیاری از شهرها چیره شدند و کم کم به مصر رسیدند و آن را تصرف نموده و قاهره را بنا نهادند و حکام و قضات آنها آشکار به دعوت پرداختند و در زمان آنها رسایل اخوان الصفا، اشارات و شفا و دیگر کتاب‌های ابن سینا تصنیف شد، ابن سینا می‌گوید: پدرم نیز از اهل همین دعوت بود، در زمان آنها سنت و کتب آثار بی‌استفاده ماند و تنها در خفا و به پنهانی مورد استفاده قرار گرفت، شعار دعوت آنها تقدیم و ترجیح عقل بر وحی بود، بر مغرب زمین و مصر، شام، حجاز و عراق استیلا و تسلط حاصل نمودند، با اهل سنت همچون اهل ذمه و معاهدان معامله می‌کردند و حتی اهل ذمه از امنیت، عزت و مقام برتری برخوردار بودند، علمای بسیاری را گردن زدند و بسیاری دیگر از وارثان انبیاء در زندان‌ها جان باختند تا این که سرانجام خداوند در عهد نورالدین و صلاح الدین اسلام و مسلمانان را از شر آنان نجات داد، و اسلام از این بلا و عزایی که در انتظارش بود رهایی یافت، و پس از دوران طولانی سرافکندگی و افسردگی سربلند و بانشاط گردید و اهل آسمان و زمین مژده دادند و بدر اسلام که در محاق و تاریکی بود بار دیگر درخشیدن گرفت و نورافشانی کرد، و پس از آن حالت احتضار و جان‌کندن روحش دوباره به او باز گشت، و خداوند به وسیله بندة خود بیت المقدس را از چنگال صلیب‌پرستان نجات داد و یاوران خدا و رسول به نصرت و یاری دین برخاستند»([49]).
کتاب‌هایی که تاریخ آن دوران را ثبت کرده اند بیان می‌کنند که عالم اسلام و علی الاخص شام و عراق از این خبر خوش استقبال نموده و نزدیک بود که مسلمانان از خوشحالی و شادمانی بپرند.
کوتاه سخن این که سلطان صلاح الدین از طرفی با ایستادگی و مبارزه در برابر صلیبیان جهان اسلام را از بردگی سیاسی و بی‌بندوباری اخلاقی و فرهنگی و از چنگال‌های غربیان نجات داد و از طرفی دیگر با منحل‌کردن دولت عبیدیان (فاطمیان) دروازهای فساد راه که با انتشار باطنیت و اسماعیلیت نه تنها مصر بلکه جهان اسلام را تهدید می‌کرد بست و به نابسامانی فکری و عقب‌گرد اعتقادی و انحلال اخلاقی که در طول سه قرن گریبانگیر عالم اسلام بود پایان داد.
تاریخ اسلام هرگز این دو عمل ارزندة سلطان صلاح الدین را فراموش نخواهد کرد و مسلمانان در هر زمان و مکانی که باشند ممنون این مجاهد دلیر و قهرمان نستوه کُرد هستند.
 
زیرنویس:
([1])- السلطان صلاح الدین، ص 63.
([2])- اسد الدین شیرکوه که سلطان نورالدین محمود او را برای تصرف مصر مأموریت داد.
([3])- النوادر السلطانیه ص 31.
([4])- النوادر السلطانیه، ص 32 – 33.
([5])- السلطان صلاح الدین، ص 186.
([6])- النوادر السلطانیه: ص 16 – 17.
([7])- مرجع سابق ص 155.
([8])- مأخذ قبل.
([9])- مرجع سابق ص 90.
([10])- السلطان صلاح الدین، ص 187 – 188.
([11])- مرجع سابق ص 189.
([12])- قاضی ابن شداد می‌افزاید: هنگامی که «رینودی شایتون» به کاروان حاجیان حمله کرد، حجاج به او گفتند که از خدا بترسد و به پیمان و صلحی که با مسلمانان دارد پایبند باشد، اما او در جواب گفت: به محمدتان بگویید تا شما را از دست من نجات دهد، هنگامی که این خبر به اطلاع سلطان / رسید، نذر کرد که هرگاه بر او ظفر یابد او را با دست خود به قتل برساند، النوادر السلطانیه، ص 127.
([13])- السلطان صلاح الدین، ص 188.
([14])- النوادر السلطانیه ص 64.
([15])- مرجع سابق، ص 213.
([16])- مرجع سابق، ص 66.
([17])- تاریخ ابی الفداء الحموی.
([18])- سلطان صلاح الدین.
([19])- سلطان صلاح الدین، ص 202 – 205.
([20])- السلطان صلاح الدین، ص 311 – 312.
([21])- علامه ابن کثیر تاریخ ولادت سلطان را سال 532 هـ ذکر کرده است.
([22])- النوادر السلطانیه، ص 249 - 250.
([23])- مرجع سابق، ص 6.
([24])- مرجع سابق، ص 251.
([25])- النوادر السلطانیه ص 6 – 10.
([26])- النوادر السلطانیه، ص 11.
([27])- نگا: النوادر السلطانیه و کتاب‌هایی که در باره سیره نگاشته شده است.
([28])- النوادر السلطانیه، ص 21 – 24.
([29])- النوادر ص، 13 – 14.
([30])- النوادر، ص 26.
([31])- النوادر، ص 28.
([32])- مرجع سابق، ص 18.
([33])- نوادر، ص 19 – 20.
([34])- النوادر، ص 165.
([35])- مرجع سابق، ص 15.
([36])- مرجع سابق.
([37])- مرجع سابق.
([38])- مرجع سابق.
([39])- مرجع سابق.
([40])- البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج 13، ص 5.
([41])- السلطان صلاح الدین، ص 262.
([42])- محققان أنساب اتفاق نظر دارند که عبیدیان هیچگونه نسبتی با اهل بیت نبوی ندارند، بلکه به مردی مجوسی به نام عبید نسبت دارند، قاضی ابوبکر محمد بن الطیب در کتاب خود «الکشف عن أسرار الباطنیة» و قاضی عبدالجبار در کتابش «تثبیت دلائل النبوة» و علامه مقدسی در کتابش «کشف ما کان علیه بنوعبید» این موضوع را به خوبی و مفصلاً بیان کرده اند.
([43])- الخطط والآثار، ج 1 / 340.
([44])- الخطط والآثار، / 2 / 341.
([45])- الخطط والآثار، / 2 / 354.
([46])- الخطط والآثار، / 1 / 355.
([47])- الروضتین فی اخبار الدولتین 1 / 201.
([48])- الروضتین 1 / 201.
([49])- الصواعق المرسله علی الجهمیة والمعطلة 1 / 333 – 334.


از کتاب: سلطان صلاح الدین ایوبی  فاتح قدس، مؤلف: سید ابوالحسن ندوی (رحمه الله)، مترجم: عبدالقدوس دهقان

سایت نوار اسلام

IslamTape.Com

 

 

 

    منبع: سايت نوار اسلام

 

نصیحت و حکمت

ذم صوفیه از سوی امام شافعی رحمه الله تعالی..

قال ابن الجوزی ( تلبیس إبلیس : 447 ) : وبإسناد عن یونس بن عبد الأعلی قال : سمعت الشافعی یقول: «لو أن رجلاً تصوف أول النهار لا یأتی الظهر حتی یصیر أحمق». وعنه أیضاً أنه قال : ما لزم أحد الصوفیة أربعین یوماً فعاد عقله إلیه أبداً». اهـ.

امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" از امام شافعی رحمه الله نقل می کند که فرمود: « اگر کسی در اول روز صوفی شود هنوز ظهر آن روز نرسیده که او احمق گشته است». و باز از او نقل کرده که فرمود: «هر کس چهل روز با صوفیان بنشیند هرگز عقلش به جا نمی ماند».

 

نظر سنجی

شما به کدام بخش سایت بیشتر مراجعه میکنید؟









      

گالری تصاویر
  • قرآن

    قرآن

  • حدیث

    حدیث

  • دعا

    دعا

Close

برای دریافت مطالب جدید سایت لطفا ایمیل خود را وارد نمایید.