براساس سرگذشت سفتلاتا یا (ایمان) – اوکراین
براساس سرگذشت سفتلاتا یا (ایمان) – اوکراین موضوع: مهتدون (هدایت شدگان) تاریخ انتشار: 2013-06-19 | بازدید: 549

براساس سرگذشت سفتلاتا یا (ایمان) – اوکراین

 

من مانند هرشخص دیگری زندگی عادی خودرامی گذراندم وزیاد هم به دین خودملتزم نبودم،تنها مشکلی که من داشتم این بودکه همواره سؤالاتی در ذهنم شکل می گرفت که افکار من را به خودجلب می کرد،از دین خودم وچیزهای که در اطراف من جریان داشت نیز زیاد راضی نبودم،مانند این بود که همواره دنبال خالق این جهان بودم وجوابهایی برای سؤالاتم در ذهن می خواستم.

 

***آشنایی با دین اسلام

اما قصه اسلام آوردن من از کجا شروع شد؟روزی برای عرض تبریک ازدواج به خانه دوستم رفتم.وقتی او در را باز کرد شگفت زده شدم!در چهارچوب در زنی ایستاده بود که محجبه بود،واین برای من کمی عجیب بود،او دوستم بود که مسلمان شده بود.شوهردوستم مردی متدین بود وبا روش بسیار منطقی مرا با دین اسلام آشنا کرد.در آن جلسه با من از دین اسلام صحبت کرد وبرای اولین بارپیامبر گرامی اسلام آشنا ساخت.از آن موقع زندگی من مسیر دیگری به خودگرفت وحرفهای او مرا به فکر واداشت.من حرفهای او را قبول کرده ومسلمان شدم واسمم را به ایمان تغییر دادم.خوشبختانه در این مسیر ایمانی شوهر دوستم مرا درنیمه راه تنها نگذاشت بلکه به تدریج مرا با حقایق دین اسلام آشنا ساخت.او در بادی امر از من خواست که نماز را بیاموزم وآن را سروقت اداکنم،وبرمن مسلم شد که پوشیدن حجاب نه فقط در نمازبلکه درسایر اوقات هنگامی که نامحرم  حضور دارد نیز باید خودرا بپوشانم،من به تدریج امور دین را فرا گرفتم وهرچه که می آموختم را به اجرا در می آوردم.

 

***ازدواج وسفر به فلسطین

اما در مورد ازدواجم واینکه چه شد با فردی مسلمان ازدواج کردم؟باید بگویم هنگامی که فهمیدم در دین اسلام زن مسلمان باید با شخص مسلمان ازدواج کند وجائز نیست که زن غیر مسلمان شود من نیز به خواستگاری که فلسطینی بود جواب مثبت دادم.بعد از یک سال شوهرم تصمیم گرفت که به کشورش بازگردد امری که من به شدت با آن مخالف بودم زیرا اطرافیانم مرا ازرفتن منع می کردند؛بلاخره بعد از کش وقوسهای فراوان من نیز راضی به رفتن شدم.من آرزو می کردم به جایی بروم که زیاد احساس غربت نکنم؛ودرعین حال دوست داشتم به جایی بروم که مسلمانان بیشتری را ملاقات کنم زیرادر کشورخودم اسلام غریب بود.روزمسافرت فرارسید ووقتی قدمهایم به سرزمین شوهرم رسید وراهها وخانه های جدید را مشاهده کردم قدمهایم کمی سست شد ودر یک آن احساس ندامت کردم ولی خوشبختانه به مرور زمان با این وضع خوگرفتم وبه کمک خویشان شوهرم توانستم با وضع موجود بسازم وکم کم مشکل زبان نیز در من حل شد ومن می توانستم که زبان آنها را متوجه بشوم بدون اینکه قدرت بازگفت آن را به زبان عربی داشته باشم.ازنکاتی که توجه مرا به خود جلب کرده بود این بود که طبق رسم ورسومات آنجا زن به جز برای ضرورت نباید از خانه خارج می شد کما اینکه مسأله اشتغال زن یک مسأله تقریبا ً مردود بود.از اینکه می دیدم که با اطرافیانم اختلاف زبان دارم وزبان برنامه های تلویزیونی را نمی دانستم تا خود را با آن مشغول کنم وهمچنین کتبی نبود که ترجمه شده باشد وخود را باآن مشغول کنم احساس  دلتنگی می کردم،شوهرم بعضی وقتها که بیکاربود کتبی را برایم ترجمه می کرد اما این امرهمیشگی نبود.

 

***چالشهای زندگیم

همیشه از اینکه نتوانستم مادرم را در هنگام مرگش ببینم ناراحت هستم.ناراحتی دیگرمن از شوهرم است که با اشتغال من در زمینه مدرکی که دارم مخالف است مدرک من درزمینه مهندسی شهرسازی است وبا توجه به اینکه برای یافتن شغل باید زبان عربی را می دانستم وبرای اینکه بتوانم موفق بشوم باید تصمیم جدی در این مورد می گرفتم به خاطرهمین باید این حصار فرضی که باعث می شد من در جامعه فعال نباشم را می شکستم.من برای آموزش زبان عربی وحفظ قرآن کریم به سازمان خیریه فلسطینی مراجعه کردم که خوشبختانه تجربه موفقی بود ومن در این زمینه دروس مثبتی از دین اسلام وسیرت نبی گرامی اسلام را فرا گرفتم.بعد از اینکه امور مختلفی را از دین اسلام فرا گرفتم زندگی من خیلی تغییر کرد به طوری که قبلا ً همیشه آرزو داشتم که در وطنم بمیرم اما الان دوست دارم در فلسطین بمیرم چون آن را کشورخود می پندارم. والسلام.

 

ترجمه: شفیق شمس

مصدر: سایت نوار اسلام

IslamTape.Com

 

 

    منبع: سایت نوار اسلام

 

نصیحت و حکمت

 

سپاس الله تعالی

 

فقیه محدث ابومطرف عبدالملک بن مروان القَنَازعی قرطبی مؤلف "تفسیر الموطأ" متوفی 413 هـ می فرماید:

"در مصر بودم و در نماز عید با مردم شرکت کردم. همه به سوی آنچه که آماده کرده بودند رفتند و من به سوی رود نیل به راه افتادم. با خود چیزی برای خوردن جز باقی مانده ی ترمسی که در خرقه ام بود، نداشتم. بر ساحل نشستم و شروع به خوردن آن کردم و پوسته هایش را به مکانی می انداختم.

با خود گفتم:

امروز که در مصر، عید است آیا کسی با حالی بدتر از حال من هم یافت می شود؟!

چیزی نگذشت که سرم را بلند کرده و به جلو خود نگاه کردم، مردی را دیدم که پوسته های ترمسی را که در آنجا انداخته بودم را بر می داشت و می خورد!

پس دانستم که آن هشداری است از سوی الله عزوجل.! پس او را سپاس گفتم.

 

[به نقل از کتاب "المغرب فی حلی المغرب" تألیف: لابن سعید المغربی الأندلسی متوفی 685 هـ، 1 – 171].

 

 

نظر سنجی

شما به کدام بخش سایت بیشتر مراجعه میکنید؟









      

گالری تصاویر
  • قرآن

    قرآن

  • حدیث

    حدیث

  • دعا

    دعا

Close

برای دریافت مطالب جدید سایت لطفا ایمیل خود را وارد نمایید.