غزوه احد- بخش اول موضوع: جهاد و هجرت تاریخ انتشار: 2013-06-24 | بازدید: 1084

                                                غزوه احد


 
رویدادهای قبل از جنگ
 
عوامل جنگ:
عوامل متعددی از جمله: عوامل دینی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی از جمله عوامل مهم در شروع جنگ احد محسوب می‌گردید.
الف – عامل دینی:
خداوند متعال می‌فرماید: مشرکان اموال خود را در جهت بازداشتن از راه خدا، ایجاد مانع در برابر دعوت اسلامی، بازداشتن مردم از گرویدن به اسلام، تلاش برای از بین‌بردن اسلام و مسلمان و دولت نوپای اسلامی، خرج می‌کنند.
{ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا ینْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِیصُدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ فَسَینْفِقُونَهَا ثُمَّ تَکُونُ عَلَیهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ یغْلَبُونَ وَالَّذِینَ کَفَرُوا إِلَی جَهَنَّمَ یحْشَرُونَ (٣٦) } (انفال، 36)
«کافران، اموالشان را در جهت بازداشتن از راه خدا خرج می‌کنند. آنان، اموالشان را صرف می‌کنند و به زودی حسرت خواهند خورد. سپس مغلوب می‌شوند و به سوی دوزخ حشر می‌شوند.»
طبری می‌گوید: اموالشان را جهت بازداشتن مردم از پذیرش اسلام خرج می‌کنند.[1]
شوکانی می‌گوید: هدف کفار در انفاق دارائیهایشان، بازداشتن از راه حق به وسیلة جنگ با پیامبر و فراهم نمودن سپاهیان است.[2]
ابن کثیر می‌گوید: خداوند متعال خبر داده است که کفار به خاطر بازداشتن از پیروی حق، ‌اموالشان را خرج می‌کنند.[3]
براساس دیدگاههای فوق چنین استنباط می‌گردد که مهم‌ترین عامل در بروز جنگ احد، همان عامل دینی است که قریشیان تصمیم گرفتند با هر وسیله ممکن مانع از حق و گرویدن مردم به اسلام شوند.[4]
ب - عامل اجتماعی:
شکست مشرکان در بدر و به هلاکت رسیدن بزرگان و سرداران قریش، اثر عمیقی از رسوایی و ننگ در وجود قریشیان به جای گذاشت و همواره احساس ذلت و شکست می‌نمودند. به همین جهت تمام تلاشهای خود را برای رهایی از این ذلت و رسوایی به کار گرفتند و بعد از بازگشت از بدر به جمع آوری اموال جهت رویارویی با رسول خدا صلی الله علیه و سلم  پرداختند.
ابن اسحاق می‌گوید: وقتی که عده‌ای از سرداران قریش در بدر کشته شدند و بقیه با شکست برگشتند، ابوسفیان کاروان تجاری را در (دارالندوه) متوقف گردانید. و همه بر این امر تصمیم گرفتند تا با این اموال، سپاه بزرگی جهت مبارزه با رسول خدا تشکیل دهند.
عبدالله بن ربیعه، عکرمه بن ابی جهل، حارث بن هشام، حویطب بن عبدالعزی و صفوان بن امیه با تعدادی دیگر از کسانی که پدران، فرزندان و برادرانشان را در بدر از دست داده بودند، نزد ابوسفیان و کسانی که در این کاروان سهم داشتند رفتند و گفتند: محمد، ما را نابود کرد. بهترین افراد ما را کشت. بنابراین، با اموال خود در این کاروان، ما را در جنگ علیه وی کمک نمایید؛ شاید بتوانیم انتقام کشته‌های خود را از وی بگیریم.
ابوسفیان گفت: من پیشاپیش همه خواهم بود.[5]
جبیر بن مطعم غلامی حبشی به نام وحشی داشت که در تیراندازی مهارتی فوق‌العاده داشت و به او گفت: در جنگ شرکت کن، اگر عموی محمد، حمزه، را در برابر عمویم، طعیمه بن عدی، کشتی، تو را آزاد خواهم نمود.[6]
ج - عامل اقتصادی:
تحرک دسته های نظامی دولت اسلامی در منطقه، براقتصاد قریش اثرگذاشت و آنها را در محاصرة اقتصادی قرارداد. اساساً اقتصاد کلی براساس دو سفر زمستانی و تابستانی شکل می گرفت.
آنها در زمستان، محصولات و فرآورده‌های شام را به یمن می‌بردند و سفر تابستان به سوی شام بود که فرآورده‌ها و محصولات یمن را به آنجا منتقل می‌نمودند از آنجا که تجارت شام وابسته به محصولات یمن و تجارت یمن وابسته به تجارت شام بود، بنابراین، بستن یکی از این راههای تجاری، اثری بسیار زیانبار برجای می‌گذاشت.[7]
چنانکه خداوند می‌فرماید:
{ لإیلافِ قُرَیشٍ (١)إِیلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّیفِ (٢)فَلْیعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَیتِ (٣)الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (٤) }(قریش1-4)
«به خاطر انس قریش با سفر زمستانی و تابستانی؛ پس باید بپرستند صاحب کعبه را؛ ذاتی که آنها را از گرسنگی نجات داد و آنها را از ترس ایمن ساخته است.»
صفوان بن امیه نیز در سخنانش به همین نکته اشاره کرد و گفت: «محمد و یارانش، موجب زیان و ضرر ما در تجارت گردیده‌اند، نمی‌دانیم با آنها چه کنیم؟ آنان، ساحل را رها نمی‌کنند و مردم آن سرزمین نیز به وی پیوسته‌اند. اگر صبر کنیم و تنها به سرمایه خویش بسنده کنیم، نمی‌توانیم در این سرزمین ادامه حیات بدهیم. ادامة حیات ما در این سرزمین وابسته به تجارت شام در تابستان و تجارت حبشه در زمستان است.»[8]
د - عامل سیاسی:
جنگ بدر موجب تضعیف قدرت قریش گردید و موقعیت آنان در بین قبایل به عنوان سردسته و فرمانده از بین رفت. بنابراین، برای بازگشت این موقعیت لازم بود به هر تلاشی هر چند مستلزم پرداخت بهای سنگینی باشد روی آورند. وجود چنین شرایطی مهم‌ترین عواملی بود که قریش را به رویارویی نظامی علیه دولت اسلامی مدینه وادار نمود.[9]
 
رهسپار شدن قریش از مکه به سوی مدینه
روز شنبه هفتم شوال سال سوم هجری، قریش، سپاهی مرکب از سه هزار نفر به همراه زنان، غلامان و قبایل عرب مجاور و به اتفاق تعدادی از قبایل کنانه و تهامه تشکیل داد.[10]
ابوسفیان، فرمانده لشکر بود و تعدادی از زنان از جمله، همسرش، هند، نیز همراه بودند.
قبل از تهاجم قریش، تبلیغات وسیعی برای جنگ علیه مسلمانان انجام گرفته بود که مسئولیت آن را افرادی چون: عمرو بن عبدالله جمحی، عمرو بن العاص، هبیره مخزومی و ابن زبعری برعهده داشتند و این تبلیغات موفقیت مهمی دربرداشت[11]. هزینه نظامی قریش در این جنگ به پنجاه هزار دینار رسید.[12]
 
نیروی اطلاعاتی مسلمانان
حرکات نظامی دشمن توسط دستگاه اطلاعاتی حکومت اسلامی (عباس بن عبدالمطلب) در مکه کنتزل و گزارش می‌شد.
عباس، پس از اطلاع از حرکت سپاه قریش، طی‌نامه‌ای تمام جزئیات سپاه دشمن را نوشت و نزد رسول خدا فرستاد. پیک عباس، با شتاب، مسافت پانصد کیلومتر را در سه روز پیمود و نامه را به رسول خدا صلی الله علیه و سلم   که در مسجد قباء تشریف داشت، سپرد.[13]
ابن عبدالبر می‌گوید: «عباس، اخبار قریش را کتباً به رسول خدا می‌فرستاد و مسلمانان در مکه به وسیلة او تقویت می‌شدند. وی دوست داشت به پیامبر ملحق شود و در این مورد، نامه‌ای هم نوشت، اما رسول خدا نپذیرفت و فرمود: در شرایط کنونی، ماندن تو در مکه بهتر است.»[14]
اطلاعاتی که عباس در نامه‌اش به پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  فرستاد، به شرح ذیل بود: «سپاهیان قریش، به سمت مدینه به حرکت درآمده‌اند. تعداد آنان سه هزار نفر است و دویست اسب و هفتصد زره‌پوش و سه هزار شتر در اختیار دارند بنابراین از به‌کارگیری هر تدبیری استفاده بنما.»[15]
 
محتویات نامه عباس
1- اطلاع دقیق و به موقع از حرکت نیروهای مشرکان به سوی مدینه.
2- اطلاع از تعداد سپاه و تواناییهای رزمی آنان که این مسئله در انتخاب شیوة دفاع از اهمیت مهمی برخوردار است.
رسول خدا  صلی الله علیه و سلم  تنها بر این اطلاعات اکتفا ننمود؛ بلکه درصدد آن بود تا با گذر زمان، اطلاعات جدیدی از دشمن کسب نماید.
این عمل پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  درسی است برای رهبران مسلمان در هر زمان که پیگیر اخبار دشمنان باشند؛ زیرا این مسئله در طرح برنامه‌ها و اتخاذ استراتژیهای سودمند تأثیری مهم دارد و از اهمیتی فوق‌العاده برخوردار است. به همین جهت، حباب بن منذر بن جموح، را به سوی قریش فرستاد تا اخبار آنها را جویا شود. او خود را به سپاه مکه رساند و تعداد نفرات و توانائیهای آنها را دقیقاً برآورد نمود و نزد رسول خدا صلی الله علیه و سلم  بازگشت. آن حضرت از او تعداد سپاهیان و ابزار جنگی را جویا شد. حباب گفت: تعدادشان حدود سه هزار است و دویست اسب دراختیار داشتند. آن حضرت پرسید: آیا زنان خود را با خود آورده بودند؟
گفت: بلی. زنانشان با دف و آواز همراه بودند.
رسول خدا  صلی الله علیه و سلم  فرمود: زنان جهت تشویق جنگجویان و یادآوری روز بدر آمده‌اند. خبری که به من رسیده است نیز مؤید همین مطلب است. پس این سخن را با کسی در میان مگذار و فرمود: حسبنا الله و نعم الوکیل. اللهم بک اجول و بک اصول.[16]
همچنین رسول خدا صلی الله علیه و سلم  ، انس و مونس، (فرزندان فضاله) را نیز جهت خبرگیری از لشکر قریش فرستاد. آنها سپاه قریش را در نزدیکی مدینه یافتند که حیواناتشان در زمینهای کشاورزی یثرب برای چرا رها شده بود. آن دو برگشتند و ماجرا را به پیامبر اطلاع دادند.[17]
رسول خدا  صلی الله علیه و سلم  بعد از اینکه نسبت به اطلاعات به دست آمده مطمئن گردید، تصمیم گرفت تا این اطلاعات در بین مسلمانان رواج پیدا ننماید؛ چراکه ممکن بود این اخبار، بر روحیه مسلمانان تأثیر منفی بگذارد. به همین جهت وقتی که «ابی بن کعب» نامه عباس را خواند، آن حضرت به وی دستور داد تا موضوع را پنهان نماید و خود به مدینه بازگشت و باشتاب به تبادل نظر با رهبران مهاجران و انصار و اتخاذ موضعگیری لازم، پرداخت؛ چنانکه سردار انصار، سعدبن ربیع، را در جریان مضمون‌نامه عباس گذاشت و به وی فرمود؛ این مسئله را با کسی در میان نگذارد.
بعد از اینکه رسول خدا از آنجا بیرون رفت، همسر سعد به وی گفت: پیامبر صلی الله علیه و سلم چه فرمود؟ سعد گفت: وای بر تو! این مسئله به تو چه ربطی دارد؟ همسرش گفت: من سخنان رسول خدا صلی الله علیه و سلم را شنیدم. سعد گفت: انا لله و انا الیه راجعون وخود را به پیامبر رسانید و گفت: ای رسول خدا! از این امر در هراسم که این خبر در بین مردم شایع گردد؛ در حالی که شما از من خواستید تا آن را پنهان نگه دارم. پیامبر فرمود: مشکلی نیست.[18]
این ماجرا، برای نظامیان حاوی این نکته است که زنانشان نباید از مأموریتها و برنامه‌های سری نظامی آنان اطلاع حاصل ننمایند؛ زیرا تاریخ امتها و ملتها در گذشته و حال بیانگر آن است که بسیاری از شکستها نتیجه رسیدن اسرار نظامی به دشمنان از طریق همسران خائن یا دشمنانی بوده است که به ظاهر ادعای دوستی می‌نمودند.[19]
 
مشورت و رایزنی رسول خدا با یاران:
آن حضرت پس از اطلاع کافی از سپاه قریش، در مورد باقی‌ماندن در مدینه و یا خروج از آن و چگونگی رویاروشدن با دشمن، به مشورت با اصحاب و یارانش پرداخت.
اعتقاد پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  بر این بود که در مدینه بمانند و فرمود: مدینه را باغستان تسخیرناپذیری احاطه نموده است.[20]
عبدالله بن ابی بن سلول نیز همین رأی را پسندید[21]؛ البته تعدادی از مسلمانان که در جنگ بدر حضور نداشتند و مشتاق جهاد بودند گفتند: ای رسول خدا  صلی الله علیه و سلم  از مدینه بیرون برو و ما را با دشمنان روبرو بگردان.
ابن کثیر می‌گوید: «اکثر اصحاب، بیرون رفتن از مدینه و روبرو شدن با دشمن را پیشنهاد کردند و این عده کسانی بودند که در بدر حضور نداشتند و به فضیلتی که اهل بدر نائل شده بودند، آگاهی داشتند.»[22]
ابن اسحاق می‌گوید: مردم همچنان بر رویارویی مستقیم با دشمن اصرار می‌ورزیدند، تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و سلم   وارد منزل خود شد و لباس جنگی پوشید. در این هنگام قوم، به سرزنش یکدیگر پرداختند و گفتند: پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  بر این عقیده بود که برای رویارویی با دشمن در مدینه بمانیم، امّا شما پیشنهاد ایشان را نپذیرفتید و به حمزه گفتند: نزد رسول خدا صلی الله علیه و سلم برو و بگو: هر طور که خود صلاح می‌دانی، عمل کن. رسول خدا صلی الله علیه و سلم به حمزه گفت: «هرگاه پیامبری لباس جنگی بپوشد، آن را بیرون نخواهد آورد مگر اینکه به جنگ بپردازد.»[23]
 
دلایل کسانی که بیرون رفتن از مدینه را ترجیح دادند:
1- در بیعت عقبة دوم انصار به پیامبر تعهد داده بودند که از وی حمایت خواهند کرد. بنابراین، برای آنان ماندن در مدینه نوعی شکستن عهد و پیمان و بی‌وفایی محسوب می‌گردید.
2- عده‌ای از مهاجران معتقد بودند که آنها در دفاع از پیامبر و تهاجم قریش و اخراج آنان از زمینهای کشاورزی انصار، بر دیگران حق تقدم دارند.
3- کسانی که به دلایلی نتوانسته بودند در جنگ بدر شرکت نمایند، علاقه زیادی به جنگیدن در راه خدا و شهادت داشتند.
4- آنها محاصره مدینه توسط قریش را نوعی پیروزی برای دشمن و شکست برای خود تلقی می کردند.[24]
 
دلایل کسانی که ماندن در مدینه را ترجیح دادند:
1- محاصره مدینه توسط سپاه دشمن به دلیل نبود اتحاد بین آنان به طول نخواهد انجامید.
2- یورش بر شهرهایی که مصمم به دفاع از خود هستند که از تجهیزات مساوی برخوردار باشند، فایده‌ای در بر نخواهد داشت.
3- مدافعین اگر در جمع خانواده‌هایشان باشند، به خاطر دفاع از فرزندان و زنان و دختران خود چاره‌ای جز استقامت و تلاش بیشتر جهت شکست دشمن نخواهند داشت.
4- شرکت فرزندان و زنان در جنگ باعث ازدیاد جنگجویان می‌شود.
5- امکان استفاده از سلاحهای سنگین نیز در شهر بهتر مناسب‌تر خواهد بود.[25]
مهم‌ترین عامل علاوه بر موارد ذکر شده، انتخاب رأی و آزادی اندیشه است که رسول خدا صلی الله علیه و سلم اصحاب و یارانش را براساس آن تربیت کرده بود؛ چراکه در این مورد مشورت درباره مسئله‌ای صورت می‌گرفت که درباره آن نصی شرعی وجود نداشت. بنابراین، آنان در بیان نظریات خود هیچ گونه محدودیتی نداشتند؛ زیرا اظهارنظر زمانی مفید خواهد بود که به طور آزادانه صورت گیرد.
از طرفی هیچ گاه پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم کسی را به خاطر اشتباه در اجتهاد و یا نداشتن توافق‌نظر وی با نظر ایشان، سرزنش نکرده است؛ زیرا خداوند او را به مشورت با اطرافیان موظف ساخته است؛ چنانکه می فرماید:
{ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ (١٥٩) }(آل عمران، 159)
«با آنان در قضیه، مشورت کن و چون عزم جزم نمودی، پس برخدا توکل کن. همانا خدا، متوکلین را دوست می دارد.»
فلسفة این دستور آن است که رسول خدا  صلی الله علیه و سلم  به مشورت کردن در امور بپردازد و به دلیل چنین دیدگاهی بود که شعور سیاسی اصحاب رشد نمود؛ چراکه آنان حق اظهارنظر داشتند، امّا هیچ وقت در این صدد برنیامدند که دیدگاه خویش را بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم  اعمال نمایند؛ بلکه آنان فقط نظریات خود را ابراز می‌نمودند و تصمیم‌گیری نهایی را به پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  واگذار می‌نمودند.
آنان بعد از اینکه بر خروج از مدینه اصرار ورزیدند و پیامبر نیز به سبب اصرار آنها ارادة خروج نمود به سوی وی بازگشتند و معذرت‌خواهی نمودند، اما رسول خدا صلی الله علیه و سلم  به آنها درس دیگری داد که ویژگی یک فرمانده موفق است و آن مدیریت بحران و تردید به خود راه ندادن بعد از اراده نهایی می‌باشد؛ زیرا تردید در چنین شرایطی پایه‌های اعتماد را متزلزل می‌سازد و باعث ایجاد هرج و مرج می‌گردد.[26]
بر این اساس، پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  تصمیم گرفت تا مدینه را ترک نمایند و وضعیت را اضطراری اعلان نمود و در فراخوانی عمومی همه را به جنگ بسیج نمود. و در آن شب همه با سلاح و در وضعیت نظامی به سر بردند.
رسول خدا صلی الله علیه و سلم   در آن شب پنجاه مرد قهرمان و جنگجو را به سرکردگی محمد بن مسلمه جهت نگهبانی شهر مدینه انتخاب نمود و تعدادی از اصحاب و یاران به حراست از آن حضرت پرداختند.
 
رهسپار شدن سپاه اسلام به سوی احد
الف - یکی از عوامل مهمی که پیامبر در رویارویی با دشمن در نظر گرفت، انتخاب وقت حرکت و مسیر مناسب بود؛ چنانکه بعد از گذشت نیمی از شب که همه جا آرام بود و معمولاً در چنین وقتی دشمن نیز بر اثر خستگی و مشقت سفر در خواب عمیق به سر می‌برد، حرکت نمود.
واقدی می‌گوید: رسول خدا صلی الله علیه و سلم   و سپاه اسلام اول شب به استراحت پرداختند و سحرگاه، در تاریکی، حرکت کردند و برای رسیدن به میدان جنگ راهی را انتخاب نمودند که دشمن از آن، مطلع نشود و فرمود: «چه کسی ما را به راهی راهنمایی می‌نماید که دشمن متوجه نگردد.»
ابوخیثمه  رضی الله عنه  آمادگی خود را اعلان نمود و گفت: این کار را به من واگذار کن. آن گاه او لشکر را از میان زمینهای بنی‌حارثه گذراند تا اینکه به زمینهای ربعی یا مربع بن قیظی رسید. او فردی نابینا و منافق بود. زمانی که متوجه قدوم رسول خدا و مسلمانان شد، مقداری خاک برداشت و به سوی مسلمانان پاشید و گفت: اگر تو پیامبر هستی؛ پس نباید وارد زمینهای من بشوی.
بعضی نیز بر این عقیده‌اند که او مقداری خاک دردست گرفت و گفت: اگر می‌دانستم که این خاکها تنها به تو اصابت می‌کند، حتماً آنها را به چهرة تو می‌پاشیدم. افرادی به وی حمله‌ور شدند و خواستند او را بکشند، اما رسول خدا فرمود: رهایش کنید، خدا چشم و دل او را کور کرده است، اما سعد بن زید قبل از ممانعت پیامبر، به سوی وی شتافت و با کمانش سرش را شکست.[27]
انتخاب مسیر حرکت پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  از بین درختان و باغها بیانگر اهمیت تدابیر امنیتی است؛ زیرا حرکت در مسیر راههای عمومی باعث می‌گردید تا دشمن از تعداد نفرات و میزان توانائیهای مسلمانان آگاه شود و این امری است که در جنگها، می‌بایست سری بماند، بدین صورت در نظرگرفتن شرایط زمانی و مکانی از دیدگاه آن حضرت از برنامه‌های مهم به شمار می‌آمد که آن را به امت خود آموزش داده است.
از این ماجرا نکته دیگری که استنباط می‌گردد، این است که هر گاه مصالح عمومی با مصالح خصوصی در برابر هم قرار گیرند، اجرای مصالح عمومی ارجحیت پیدا خواهد نمود؛ چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و سلم سپاه اسلام را از میان زمینهای کشاورزی برخی از افراد به سوی اُحد هدایت کرد که باعث تخریب محصولات آنها گردید و استدلال پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم  در اجرای این امر این بود که خداوند حکیم، مقاصد شرع را برای تحقق منافع بندگانش مشروع گردانیده است و با توجه به مصالح پنجگانه دین و اهمیتشان از دیدگاه شرع، آنها را به ترتیب ذیل خواهیم یافت: دین، نفس، عقل، نسل و مال. بنابراین، هنگام تعارض باید مهم‌ترین اصل را در نظر گرفت و به ترتیب هر یک از این مصالح دین بر دیگری برتری می‌یابد. این ترتیب، امری است که علمای اسلام بر آن اتفاق‌نظر دارند.[28]
ب – کناره‌گیری «ابن سلول» (منافق) از سپاه اسلام با یک سوم لشکر:
با رسیدن سپاه اسلام به باغ «شوط»، ابن سلول منافق با سیصد تن از منافقان به دلیل اینکه جنگی رخ نمی‌دهد و بر خروج سپاه از مدینه اعتراض داشت، از صف مسلمانان جدا شد و گفت: «پیامبر  صلی الله علیه و سلم  از رأی و نظر جوانان و افرادی بی‌تجربه، پیروی نمود و از من نافرمانی کرد؛ پس چرا خودمان را به کشتن دهیم.»[29]
هدف اصلی او از این تمرد، ایجاد هرج و مرج و بلوا در سپاه اسلام بود، تا از این طریق روحیه مسلمانان تضعیف شده و دشمن تشویق گردد و یقیناً نتیجه این عملکرد، خیانتی بزرگ و تنفری شدید نسبت به اسلام و مسلمانان بوده و خداوند متعال نیز حکمتش بر آن بود تا سپاه اسلام تصفیه گردد و انسانهای پاک‌طینت و مخلص از انسانهای خبیث‌النفس و منافق شناسایی شوند.
چنانکه خداوند می‌فرماید:
{ مَا کَانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی مَا أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیبِ وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیبِ (١٧٩) } (آل عمران، 179)
«چنان نیست که خداوند، مؤمنین را بر وضعیتی که دارند رها نماید تا اینکه خبیث را از طیب جدا نماید و خداوند شما را برغیب مطلع نمی گرداند.»
بزدلی و عقب‌نشینی دو صفتی بودند که به وسیله آن چهره واقعی منافقان از صف مؤمنان واقعی جدا گردیدند و قبل ازاینکه قرآن به ذکر خصوصیات آنان بپردازد، ویژگیهای آنان مشخص گردید.[30]
ج - موضعگیری عبدالله بن عمرو بن حرام در برابر عمل منافقان :
عبدالله بن حرام رضی الله عنه  تلاش فراوانی جهت متقاعد ساختن منافقان برای بازگشت آنان نموده و خطاب به آنان گفت: به خاطر خدا، قوم و پیامبر خود را در برابر دشمن تنها نگذارید. آنها گفتند: اگر ما می‌دانستیم که جنگی در خواهد گرفت، شما را به دشمن نمی‌سپردیم، اما می‌دانیم که جنگی صورت نخواهد گرفت.
عبدالله بن عمرو بن حرام وقتی از تصمیم آنان مبنی بر بازگشت اطلاع حاصل نمود، خطاب به آنها گفت : ای دشمنان خدا! خداوند شما را هلاک گرداند. به زودی خداوند پیامبرش را از شما بی‌نیاز خواهد کرد.[31]
خداوند نیز آیات ذیل اشاره را به این دلیل نازل نمود :
{ وَمَا أَصَابَکُمْ یوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِیعْلَمَ الْمُؤْمِنِینَ (١٦٦) وَلِیعْلَمَ الَّذِینَ
نَافَقُوا وَقِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا قَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالا لاتَّبَعْنَاکُمْ هُمْ لِلْکُفْرِ یوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإیمَانِ یقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ مَا لَیسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا یکْتُمُونَ (١٦٧)} (آل عمران، 166 – 167)
«آنچه در روز رویارویی به شما رسید، به اجازة خدا بود. تا خداوند مؤمنان را از منافقان تفکیک نماید. منافقانی که به آنها گفته شد بیائید در راه خدا بجنگید و دفاع نمائید. گفتند: اگر ما می‌دانستیم که جنگی رخ می‌دهد، از شما پیروی می‌کردیم. آنها آن روز به کفر نزدیک‌تر بودند تا ایمان به زبان چیزی می‌گویند که در دلشان نیست و خداوند می‌داند آنچه را آنها پنهان می‌کنند.»
 
د - بنوسلمه و بنو حارثه:
بنوسلمه و بنوحارثه با اطلاع از بازگشت ابن سلول و یارانش تصمیم به بازگشت نمودند، نیز خواستند برگردند، اما خداوند متعال قلب آنان را به اسلام متمایل گرداند و در این مورد آیة ذیل نازل گردید:
{إِذْ هَمَّتْ طَائِفَتَانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلا وَاللَّهُ وَلِیهُمَا وَعَلَی اللَّهِ فَلْیتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (١٢٢) }(آل عمران : 122)
«آن گاه که دو گروه از شما خواستند سست شوند و برگردند، خداوند ولی آنها است و مؤمنان باید برخدا توکل نمایند.»
جابربن عبدالله می‌گوید: این آیه در مورد ما (بنوسلمه و بنوحارثه) نازل گردید و ای کاش نازل نمی‌شد.
بدین صورت موضعگیری منافقان در دل دو طایفه از مسلمانان نیز اثر گذاشت و تصمیم به بازگشت گرفتند، اما آنها بر این ضعف غالب شدند و بعد از کمک الهی بر نفسهای خود پیروز گردیدند و خداوند ترس و بزدلی آنها را برطرف کرد و همراه دیگر مسلمانان استقامت ورزیدند.
دیدگاه مسلمانان در مورد ابن‌سلول متفاوت بود : گروهی معتقد بود که باید منافقان به قتل برسند؛ چراکه باعث شکست مسلمانان شده‌اند و گروه دوم نیز مخالف با قتل آنها بودند. قرآن نیز این موضوع را متذکر می‌گردد :
{ فَمَا لَکُمْ فِی الْمُنَافِقِینَ فِئَتَینِ وَاللَّهُ أَرْکَسَهُمْ بِمَا کَسَبُوا أَتُرِیدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَمَنْ یضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلا (٨٨) } (نساء  88)
«چه شده است شما را که در مورد منافقان دو گروه شده‌اید، خداوند آنها را واژگون گردانیده است. ‌آیا می‌خواهید هدایت نمایید کسانی را که خداوند آنها را گمراه نموده است؟ کسی را که خدا گمراه نموده است، برای او راهی به سوی هدایت نخواهی یافت.»
 
س - کمک گرفتن از غیر مسلمانان:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم  در مسیر حرکت به احد به موضعی به نام شیخین رسید و سروصدای جماعتی را شنید. فرمود: اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: اینها یهودی و از هم‌پیمانان عبدالله بن ابی هستند. رسول خدا فرمود : «ما از مشرکان علیه مشرکان کمک نمی‌گیریم[32].» و بدین صورت اصلی پایه‌گذاری شد که نباید برای شکست گروهی از دشمنان اسلام از گروهی دیگر که آنها نیز دشمنان اسلام هستند، کمک گرفت.[33]
و - برگردانیدن برخی از اصحاب کم سن و سال از جنگ:
رسول خدا صلی الله علیه و سلم  بعد از اینکه به بازدید لشکر پرداخت، متوجه حضور نوجوانانی شد و آنها را از محلی به نام شیخین برگردانید. این افراد چهارده نفر بودند که عبارت‌اند از: عبدالله بن عمر، زید بن ثابت، اسامه بن زید، زید بن ارقم، براء بن عازب و ابوسعید خدری، اما به رافع بن خدیج با وجود کمی سن او و به خاطر مهارت وی در تیراندازی اجازه شرکت داد. از این خبر وقتی سمره بن جندب اطلاع یافت، گریه‌کنان گفت : من در کشتی‌گرفتن رافع را به زمین می‌زنم. چگونه است که او اجازه شرکت دارد و من ندارم؟
رسول خدا صلی الله علیه و سلم به آنها فرمود: با یکدیگر کشتی بگیرید! سمره همانطور که گفته بود رافع را به زمین زد و پیامبر به وی نیز اجازه شرکت در جنگ داد.[34]
رسول خدا  صلی الله علیه و سلم  به رافع و سمره به دلیل دارابودن امتیازات نظامی خاص، اجازه شرکت در جنگ داد و سایر نوجوانان را برگردانید تا مبادا عوامل ایجاد خلل در صفوف مسلمانان فراهم گردد.[35]
تربیت صحیح پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  افراد جامعة اسلامی را به حسب آخرت و بی‌رغبتی نسبت به دنیا وادار ساخته بود؛ به گونه‌ای که پیرو جوان؛ کوچک و بزرگ و حتی نوجوانان کم‌سن و سال مشتاق و شیفته جهاد و شهادت هستند؛ بدون اینکه اکراه و اجباری در این باره صورت گیرد.
 
نقشه پیامبر برای رویاروئی با کفار مکه
الف - رسول خدا صلی الله علیه و سلم   برای رویارویی با کفار نقشه‌ای اساسی طراحی نمود؛ به این ترتیب که جایگاه مناسبی را مبارزه انتخاب نمود؛ تنها کسانی که صلاحیت جنگ داشتند، برای مبارزه انتخاب گردیدند و کسانی که صلاحیت مبارزه نداشتند، برگردانده شدند؛ پنجاه نفر از تیراندازان ماهر را برای موقعیت اضطراری مسئول منطقه‌ای دیگر نمود و سپاه را به سه گردان تقسیم نمود و پرچم هر گروه را به دست یکی از افراد آن گروه سپرد. این گروهها به شرح ذیل بودند:
1- گردان مهاجران که پرچمدار آن مصعب بن عمیر بود.
2- گردان اوس انصار که پرچمدار آن أسید بن حضیر بود.
3- گردان خزرج انصار که پرچمدار آن حباب بن منذر بود.[36]
ب - یکی از روشهای پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  این بود که یارانش را در جنگ با دشمن تحریک می‌نمود و آنان را به صبر و تحمل در میادین جنگ تشویق می‌کرد و به آنها روحیه می‌داد. این شیوه را در روز احد نیز تکرار نمود. واقدی می‌گوید: پیامبر در میان یاران خود ایستاد و خطاب به آنان گفت: شما را توصیه می‌نمایم به آنچه خدا مرا در کتابش از عمل به اطاعت و بازآمدن از محارم توصیه نموده است. شما امروز در منزلگاه اجر و پاداش هستید. البته اجرای این دستورات برای کسی آسان است که وظیفه خویش را بشناسد و دارای صبر و یقین و جدیت و نشاط باشد. بی تردید جهاد با دشمن سخت و ناپسند است و تنها کسانی می‌توانند ثابت‌قدم و استوار باشند که خداوند به آنان عقلی سلیم و جسمی استوار بخشیده است. یقیناً خدا با کسی است که از وی اطاعت نماید و شیطان با کسی است که نافرمانی خدا را بکند. پس اعمالتان را با صبر در جهاد آغاز نمائید و با این کار زمینه تحقق وعده‌های خدا را فراهم سازید و از دستورات من سرپیچی نکنید؛ چون من خواستار موفقیت شما هستم. عجز و ضعف موجب اختلاف و دودستگی می‌گردند و خدا آن را دوست ندارد و تا زمانی که اختلاف و دودستگی در بین شما حاکم باشد، خداوند نصرت و پیروزی خویش را مشمول شما نمی‌گرداند.»[37]
 
اهداف خطبة فوق:
1- تشویق به جدیت و نشاط در میدان جهاد.
2- تشویق به صبر هنگام مبارزه با دشمن.
3- بیان میزان زشتی اختلاف و درگیری.
شیوه و روش پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  بیانگر این موضوع است که پیروزی، در گرو لشکر بزرگ و امکانات پیشرفتة نظامی نیست؛ بلکه پیروزی پستاورد زحمات مردان بزرگی است که مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهند و باید این وضعیت و این حالت را برای افراد با موعظه و غرس روحیه شهادت به وجود آورد.
رسول خدا صلی الله علیه و سلم موقعیت استراتژی کوه احد را غنیمت شمرد و سپاه اسلام را به دامنه آن هدایت کرد تا پشت سپاه به سوی کوه باشد و پنجاه نفر از تیراندازان ماهر را بر کوهی در مقابل کوه احد قرار داد تا از دشمن، امکان محاصره نمودن لشکر اسلام را سلب نماید و به تیراندازان فرمود: «حتی اگر دیدید که پرندگان لاشخور به خوردن لاشه‌های ما پرداخته‌اند و یا اینکه دشمن را شکست داده و برآنها مسلط شده‌ایم، از جای خود تکان نخورید. مگر اینکه من کسی را دنبال شما فرستاده باشم[38].» و به آنها دستور داد تا سوارکاران دشمن را هدف تیر قرار بدهند و نگذارند از پشت به سپاه اسلام حمله بکنند. و فرمود: بارالها! تو را بر اینها گواه می‌گیرم.
مسلمانان بر تپه‌ها تسلط یافتند و دره را برای سپاه مکه بازگذاشتند. و دشمن پشت به مدینه و رو به احد در مقابل مسلمانان قرار گرفت.
 
 نظم بخشیدن به سپاه و برابر کردن صفوف:
رسول خدا صلی الله علیه و سلم جلو آمد و صفوف مبارزان را مانند صفهای نماز برابر کرد. آن حضرت در بین صفها قدم می‌زد و آنها را راست می‌نمود و برای جنگ آماده می‌کرد. به یکی می‌گفت: جلوتر بیا؛ به دیگری می‌گفت: تو کمی عقب‌تر برو و ... .
به این ترتیب صفها راست گردید و قهرمانان در صفوف اول قرار گرفتند.
س - آغاز جنگ فقط با دستور فرمانده:
طبری می‌گوید: رسول خدا صلی الله علیه و سلم در حالی که پشت لشکرش به کوه احد بود، فرمود: «هیچ کس بدون اجازه من، جنگ را آغاز ننماید.»[39]
این امر بیانگر موضوع مهم و اساسی وحدت فرماندهی و مسئولیت می‌باشد.
 
 
در قلب معرکه
 
آغاز جنگ و شدت آن و آثار پیروزی مسلمانان
در آغاز جنگ ابوسفیان سعی نمود تا در صفوف به هم پیوسته مسلمانان شکاف ایجاد نماید؛ چنانکه برای این منظور فردی را نزد انصار فرستاد و گفت: «ما و پسرعمویمان را به حال خود بگذارید. با شما کاری نداریم و ما نیازی به جنگ با شما نداریم.» اما انصار پاسخی غیرمنتظرانه به او دادند.[40]
بعد ازاینکه تلاش نخست آنان مؤثر واقع نشد، از طریق فردی خائن به نام «ابوعامر الراهب» که در مدینه زندگی می‌کرد، تلاش دیگری آغاز کردند و وی کوشید تا با سخنان خود برخی از انصار را فریب دهد و گفت: ای قبیله اوس! من ابوعامر هستم. آنها گفتند: ای فاسق! نامبارک باد چشمی که تو را ببیند.
ابوعامر وقتی که این پاسخ را از انصار شنید، گفت: قوم من دچار شری شده است و بر انصار پرخاش نمود.[41]
جنگ احد با مبارزة تن به تن علی بن ابی طالب  رضی الله عنه  و طلحه بن عثمان (پرچمدار مشرکان) آغاز گردید.
مؤلف السیره الحلبیه می‌گوید: طلحه بن عثمان که پرچمدار مشرکان بود، به میدان آمد و چندین مرتبه هماورد طلبید. کسی جلو نرفت؛ سپس گفت: ای یاران محمد! شما تصور می‌کنید که خداوند ما را با شمشیرهای شما به جهنم می‌فرستد و شما را با شمشیرهای ما به بهشت می‌برد، آیا کسی نیست تا مرا با شمشیرش به جهنم بفرستد و یا من او را با شمشیرم به بهشت بفرستم؟ علی بن ابی طالب  رضی الله عنه  به سراغش رفت و گفت: به خدا سوگند! رهایت نخواهم کرد تا خداوند تو را با شمشیرم به جهنم واصل نماید یا مرا با شمشیرت به بهشت برساند.
علی با وارد کردن ضربه شدیدی پایش را قطع نمود ‌و او را نقش زمین کرد؛ طوری که عورتش کشف شد. به علی گفت: ای پسرعمو! تو را به خدا و به صلة رحم سوگند می‌دهم. علی او را به حال خود گذاشت و برگشت. آن حضرت و مسلمانان تکبیر گفتند.[42]
آن گاه هر دو سپاه به هم ریختند و جنگ شدت یافت. رسول خدا  صلی الله علیه و سلم  به تقویت همت و روحیة یاران خود پرداخت؛ چنانکه شمشیری به دست گرفت و فرمود: چه کسی این را از من تحویل می‌گیرد. همه کسانی که حضور داشتند، اعلام آمادگی نمودند.
رسول خدا صلی الله علیه و سلم   فرمود: چه کسی آن را تحویل می‌گیرد تا حق آن را ادا نماید؟ آنها دستانشان را عقب کشیدند، ابودجانه گفت: ای رسول خدا! حق آن چیست؟ فرمود: چنان آن را بر سر دشمن بکوبی که کج شود. او گفت: پس من آن را تحویل می‌گیرم. پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  شمشیر را به ابودجانه داد. او مردی شجاع بود و هنگام مبارزه متکبرانه راه می‌رفت. وقتی که چشم رسول خدا صلی الله علیه و سلم   به وی افتاد که در میان صفوف دشمن متکبرانه راه می‌رود، فرمود: «انها لمشیة یبغضها الله إلا فی مثل هذا الموطن»[43] این طرز راه رفتن را خداوند نمی‌پسندد، مگر در چنین جایی.
زبیر بن عوام در مورد عملکرد ابودجانه در روز احد می‌گوید:
وقتی که پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  شمشیر را به من نداد و آن را به ابودجانه داد، ناراحت شدم و گفتم: من با وجود اینکه پسرعمه‌اش بودم و قبل از ابودجانه بلند شدم و آن را خواستم، آن حضرت شمشیر را به من نداد و به ابودجانه داد بنابراین، در این صدد برآمدم تا عملکرد او را ببینم و او را تعقیب نمودم. او با قطعه پارچه قرمز رنگی سرش را بست. انصار گفتند: ابودجانه لباس مرگ پوشید و هرگاه وی این قطعه پارچه را به سر می‌بست به او چنین می‌گفتند. او به میدان رفت و این گونه رجز می‌خواند:
أنا الذی عاهدنی خلیلی


 
ونحن بالسفح لدی النخیل


انا لا أقوم الدهر فی الکیول


 
أضرب بسیف الله و الرسول[44]


«من با دوستم (پیامبر خدا) در حالی که در دامنة کوه در بین نخلستان بودیم عهد و پیمان بسته‌ام. من هرگز در آخر صف نمی‌ایستم؛ بلکه با شمشیر خدا و رسول به مبارزه دشمنان می‌پردازم.»
او با هر کسی که روبرو می‌گردید، او را از پا در می‌آورد. در میان مشرکان فردی بود که حتی بر افراد زخمی رحم نمی‌کرد مگر اینکه او را به شهادت می‌رساند. ابودجانه کم‌کم به او نزدیک می‌شد. زبیر می‌گوید: دوست داشتم تا با یکدیگر روبرو شوند. آنها در برابر هم قرار گرفتند. آن فرد مشرک، ضربه‌ای به ابودجانه زد، اما ابودجانه آن را دفع نمود؛ سپس با ضربه‌ای وی را به هلاکت رساند.
لحظاتی بعد دیدم که شمشیر را بالای سر هند دختر عتبه گرفته است، اما از کشتن وی منصرف شد. با خود گفتم! هدفش را خدا بهتر می‌داند.[45]
ابن اسحاق می‌گوید: ابودجانه گفت: انسانی را دیدم که مردمان را به شدت تحریک می‌نماید، در برابرش ایستادم و شمشیرم را بالای سرش بردم، امّا وقتی متوجه شدم او یک زن است، مناسب شأن و کرامت شمشیر رسول الله  صلی الله علیه و سلم  زنی را به قتل برسانم.[46]
 
مخالفت تیراندازان با دستور رسول خدا  صلی الله علیه و سلم
مسلمانان در برابر مشرکان با شعار «امت، امت» شجاعانه ایستادگی کردند. آنها در جنگی حماسی و قهرمانانه که شیرمردان اسلام صحنه‌های شگفت‌انگیزی از شجاعت و قهرمانی به ثبت رسانیدند، از خودگذشتگی نشان دادند.[47]
تاریخ، شگفتیهای قهرمانانی همچون حمزه بن عبدالمطلب، مصعب بن عمیر، ابودجانه، ابوطلحه انصاری، سعدبن ابی‌وقاص و تعداد زیادی امثال آنان را ثبت نموده است[48]. در مرحله اول جنگ، مسلمانان به پیروزی رسیدند[49]؛ چنانکه آیه ذیل موید این موضوع است:
{ وَلَقَدْ صَدَقَکُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّی إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِی الأمْرِ وَعَصَیتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاکُمْ مَا تُحِبُّونَ مِنْکُمْ مَنْ یرِیدُ الدُّنْیا وَمِنْکُمْ مَنْ یرِیدُ الآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیبْتَلِیکُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنْکُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (١٥٢) } (آل عمران، 152)
«آن گاه که آنان را به اجازة خدا از پای در می‌آورید، خداوند وعده‌اش را برشما تحقق بخشید تا اینکه سست شدید و اختلاف ورزیدید و نافرمانی کردید. بعد ازاینکه به شما نشان داد آنچه را دوست داشتید، برخی از شما ارادة دنیا داشت و برخی ارادة آخرت؛ سپس خداوند شما را از آنان منصرف گردانید تا شما را بیازماید و خداوند دارای فضل و احسان بر مؤمنان است.»
تیراندازان با مشاهده شکست مشرکان و همراهانشان و مشاهده غنایمی که در میدان جنگ رها شده بود، به فکر جمع‌آوری غنایم افتادند و تصور نمودند که جنگ پایان رسیده است، بنابراین به امیرشان، عبدالله بن جبیر، گفتند: «منتظر چه هستید، یاران پیروز شدند؛ پس برای جمع‌آوری غنایم اقدام نمایید.»
عبدالله بن جبیر گفت: مگر سخن رسول الله را فراموش کردید؟
گفتند: به خدا سوگند باید سهم خویش را از غنیمت برگیریم.[50]
بدین صورت شروع به جمع‌آوری غنایم نمودند و به سخنان امیرشان توجه ننمودند.
عبدالله بن عباس  رضی الله عنه  وضعیت تیراندازان را این گونه توصیف می‌نماید:
«تیراندازان با مشاهدة شکست مشرکان و دستیابی مسلمانان به غنایم، صحنة نبرد را ترک نمودند؛ به گونه‌ای که به صحنه آمدند و صفوف یاران رسول خدا انبوه گردید. هنگامی که تیراندازان آن نکته حساس را خالی گذاشتند، سپاه مشرکان از آنجا بر مسلمانان یورش بردند و سرانجام تعداد زیادی از مسلمانان را به شهادت رساندند.»[51]
خالد بن ولید که یکی از شهسواران مشرکان بود، ‌از فرصت استفاده نمود و توانست مسلمانان را از دو جهت محاصره کند. مشرکان با دیدن این وضعیت، دوباره به میدان آمدند و مسلمانان مواضع اولی خود را از دست دادند و بدون برنامه و با پراکندگی می‌جنگیدند؛ به گونه‌ای که تشخیص افراد سپاه اسلام، از سپاه کفر امری دشوار بود و پدر حذیفه را به اشتباه کشتند.
مسلمانان یکی بعد از دیگری در میدان به شهادت رسیدند و ارتباطشان با پیامبر قطع شد و شایع گردید که آن حضرت کشته شده است[52]. همه چیز با هم مخلوط شد و شدت جنگ به اوج خود رسید. مشرکان به هر مسلمانی که می‌رسیدند، او را می‌کشتند تا جایی که توانستند خود را به پیامبر برسانند و سنگی به سوی پیامبر اکرم  صلی الله علیه و سلم  پرتاب نمودند که بر اثر آن بینی و دندان مبارکش شکست و سرش را زخمی کردند به گونه‌ای که خون از آن فوران می‌زد.[53]
انس می‌گوید: در روز احد یکی از دندانهای پیامبر شکست و سرش زخمی گردید. خون از سرش جاری بود و می‌گفت: قومی که پیامبر خود را زخمی نمودند و دندانش را شکستند، چگونه رستگار می‌شوند؟
چنانکه این آیه بیانگر این موضوع است:
{ لَیسَ لَکَ مِنَ الأمْرِ شَیءٌ أَوْ یتُوبَ عَلَیهِمْ أَوْ یعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظَالِمُونَ (١٢٨) } (آل عمران، 128)
«چیزی از کار در دست تو نیست، یا توبة آنها را خداوند می‌پذیرد یا آنها را شکنجه می‌دهد؛ زیرا آنها ظالم هستند.»
همچنین فردی از آنها به نام ابن قمئه بر مصعب بن عمیر حمله کرد و او را به شهادت رسانید و از آنجا که مصعب شباهت زیادی به رسول خدا داشت، ابن قمئه شایع کرد که محمد صلی الله علیه و سلم را کشته است.[54]
این شایعه، تأثیر نامطلوبی بر روحیه مسلمانان گذاشت؛ چنانکه موجب پراکندگی آنان را فراهم آورد و حتی بعضی به مدینه بازگشتند و به کلی وضعیت تغییر یافت و مسلمانان از شدت فاجعه نابسامان و دچار هرج و مرج گردیده بودند.[55]
تعدادی از مسلمانان از میدان جنگ گریختند، برخی هم از جنگیدن بازایستادند، برخی بعد از اینکه تصور کردند پیامبر کشته شده است، شهادت را ترجیح دادند که یکی از آنان انس بن نضر بود. او از اینکه نتوانسته بود، در جنگ بدر حضور داشته باشد، تأسف می‌خورد و همواره می‌گفت: به خدا سوگند! اگر دوباره خداوند مرا در رکاب رسول الله در جنگ توفیق دهد، ‌خواهد دید که چه می‌کنم.
انس بن نضر بر وعده‌اش وفا نمود؛ چنانکه روز احد برجمعی که از شایعه مزبور خود را باخته بودند گذشت و گفت: چرا دست از جنگ کشیده‌اید؟ گفتند: پیامبر کشته شده است. گفت: اگر محمد کشته شده است، خدای محمد که کشته نشده است. پس بهتر است به خاطر آنچه او کشته شده است شما نیز کشته شوید.
آن گاه چنین گفت: «بارالها! من در پیشگاه تو از آنچه اینها می‌گویند، معذرت‌خواهی می‌کنم و از آنچه مشرکان با آن اعتقاد دارند، اظهار برائت می‌نمایم.» سپس با سعد بن معاذ برخورد کرد و گفت: ای سعد! من بوی بهشت را از جانب احد استشمام می‌کنم. آن گاه وارد میدان معرکه شد و جنگید تا به شهادت رسید.
پس از اتمام معرکه در بدن وی اثر هشتاد و اندی ضربه شمشیر و سرنیزه یافتند به گونه‌ای که شناخته نمی‌شد. فقط خواهرش او را از سر انگشتانش شناخت.[56]
خداوند در شأن انس بن نضر و امثالش، این آیه را نازل کرد:
{ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلا (٢٣) } (احزاب، 23)
«برخی از مؤمنان صادقانه برعهدی که با خدا بستند عمل نمودند، برخی به آرزویشان رسیدند و (شهید شدند) برخی منتظرند و عهد خویش را تبدیل ننمودند.»
خداوند در مورد کسانی که صحنه جنگ را ترک نمودند و به ندای پیامبر گوش ندادند، فرمود:
{ إِذْ تُصْعِدُونَ وَلا تَلْوُونَ عَلَی أَحَدٍ وَالرَّسُولُ یدْعُوکُمْ فِی أُخْرَاکُمْ فَأَثَابَکُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِکَیلا تَحْزَنُوا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلا مَا أَصَابَکُمْ وَاللَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (١٥٣) } (آل عمران، 153)
«آن گاه که پراکنده شدید و برکسی توجه نمی‌کردید و پیغمبر از پشت سر، شما را صدا می‌زد، سپس در برابر غم (که به پیامبر رساندید) خداوند به شما غم رساند، این بدان جهت بود تا غمگین نشوید بر آنچه از دست دادید و نه هم برآنچه به شما رسیده است و خداوند از آنچه انجام می‌دهید، باخبر است.»
همچنین قرآن وضعیت آن دسته از یاران را که با شنیدن شایعه قتل پیامبر، از میدان گریختند، بیان نموده است. گفتنی است اولین کسی که از نجات پیامبر و اینکه وی زنده است با خبر شد، کعب بن مالک بود که صدایش را با بشارت بلند نمود و پیامبر او را به سکوت واداشت تا مشرکین متوجه او نشوند.[57]
خداوند، جماعتی را که فرار کردند، مورد عفو و بخشش، قرار داده است؛ چنانکه می‌فرماید:
 
 
{ إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیطَانُ بِبَعْضِ مَا کَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ (١٥٥) } (آل عمران، 155)
«آنانکه در روز جنگ فرار کردند، همانا شیطان آنها را لغزاند؛ به سبب برخی اعمالی که انجام دادند. بی‌گمان خداوند از آنها گذشت نمود و خداوند بخشاینده و شکیباست.»

 

 

 

...... ادامه در بخش دوم

 

    منبع: سايت نوار اسلام